هر چی یه جوون بخواد داریم




معجزات و کرامات امام على (ع )

 

معجزات امام على علیه السّلام 
اعجاز امام على علیه السّلام 
1 - دعاى باران  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
مردم از کمى باران به حضرت على (ع ) شکایت کردند، و حضرت (از خدا) طلب باران کرد و فورا باران نازل شد، به طورى که از زیادى آن به او شکایت کردند، و باز دعا کرد تا از میزان باران کم شد.(1)

بقیه در ادامه ی مطلب


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
اصحاب على (ع ) گفتند: یا اءمیرالمؤ منین ! اى کاش از آنچه که از پیغمبر به شما رسیده ، براى اطمینان خاطر به ما چیزى نشان مى دادى ؟
فرمود: اگر یکى از عجایب مرا ببینید کافر مى شوید، و مى گویید ساحر و دروغگو و کاهن است ، و تازه این بهترین سخن شما درباره من است .
گفتند: همه ما مى دانیم که تو وارث پیغمبرى ، و علم او به تو رسیده .
فرمود: علم عالم سخت و محکم است ، و جز مؤ منى که خدا قلبش را براى ایمان آزموده باشد، و به روحى از خود تاءییدش کرده باشد، تاب تحمل آن را ندارد.
سپس فرمود: شما تا بعضى از عجایب مرا و آنچه از علمى که خدا به من داده ، نشان ندهم راضى نمى شوید، وقتى نماز عشا را خواندم همراه من بیایید.
وقتى نماز عشا را خواند، راه پشت کوفه را در پیش گرفت ، و هفتاد نفر که در نظر خودشان بهترین شیعیان بودند دنبال ایشان رفتند، فرمود: من چیزى به شما نشان نمى دهم تا عهد و پیمان خدا را از شما بگیرم که به من کافر نشوید، و امر سنگین و نادرستى به من نسبت ندهید، چون که به خدا قسم به شما چیزى نشان نمى دهم جز آنچه پیغمبر(ص ) به من یاد داده و عهد و پیمانى محکم تر از آنچه خدا از پیغمبرانش گرفته ، از آنها گرفت ، و فرمود: رو از من بگردانید، تا دعایى که مى خواهم ، بخوانم ، و شنیدند دعاهایى که مانندش را نشنیده بودند خواند و فرمود: رو بگردانید، و چون روگرداندند، دیدند از یک طرف باغ ها و نهرهایى است و از طرفى آتش فروزانى زبانه مى کشد، به طورى که در معاینه بهشت و دوزخ هیچ شک نکردند، و آن که از همه خوش گفتارتر بود گفت : این سحر بزرگى است ، و به جز دو نفر همه کافر برگشتند، و چون با آن دو نفر برگشت فرمود: گفتار اینها را شنیدند؟
تا آن جا که فرمود: و چون به مسجد کوفه رسیدند دعاهایى خواند که سنگریزه هاى مسجد در و یاقوت شد، و به آن دو نفر فرمود: چه مى بینید؟
گفتند: در و یاقوت است ، فرمود: اگر درباره امرى بزرگتر از این هم خدا را قسم بدهم ، خواسته ام را انجام مى دهد، و یکى از آن دو هم کافر شد، ولى دیگرى ثابت ماند، و حضرت به او فرمود: اگر از این در و یاقوت ها بردارى پشیمان شوى و اگر هم برندارى پشیمان مى شوى ، و حرص او را رها نکرد تا درى برداشت و در آستین گذاشت ، و چون صبح شد دید در سفیدى است که کسى مثلش را ندیده ، گفت : یا امیرالمؤ منین من یکى از آن درها را برداشتم .
فرمود: براى چه ؟
گفت : مى خواستم بدانم حق است یا باطل ؟
فرمود: اگر آن را به جاى خود برگردانى خدا عوض آن بهشت را به تو مى دهد، اگر برنگردانى خدا جهنم را در عوض به تو مى دهد، و آن مرد برخاست و دُر را به جایى که برداشته بود برگرداند، و حضرت آن را به سنگریزه مبدل کرد، مانند سابق ، و بعضى گفتند: آن مرد میثم تمار بود، و بعضى گفتند: عمرو بن حمق خزاعى .(2)

 

3 - مسخ شدن به دست على (ع ) 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
از عمار یاسر نقل است که گفت ، در مقابل على (ع ) بودم ناگاه بر آن حضرت مردى وارد شد و گفت : یا اءمیرالمؤ منین من پناهنده هستم به شما و شکایت دارم از مصیبتى که بر من وارد شده و مرا مریض کرده است . آن حضرت فرمود: قصه تو چیست ؟
عرض کرد: فلان شخص زن مرا گرفته و تفرقه انداخته است ، بین من و زوجه من جدایى انداخته است حال آنکه من شیعه شما هستم .
آن حضرت فرمان داد که آن فاسق فاجر را نزد من بیاور.
آن مرد شاکى به طلب آن مرد فاسق روانه شد او را در بازار بنى الحاضر ملاقات کرد و به او گفت : امیرالمؤ منین تو را مى خواهد و او را به حضور آن حضرت آورد. عمار یاسر مى گوید: دیدم به دست على (ع ) چوب دستى ، وقتى مرد خیانتکار مقابل على (ع ) قرار گرفت ، آن حضرت فرمود: یا لعین بن العین الزنیم آیا ندانسته اى که من آگاه هستم به چشم خیانتکار و چیزهائى که در سینه پنهان است و نمى دانى که من حجت خدا در زمین هستم . به حرم مؤ منین تجاوز مى کنى ؟ آیا از عقوبت من و از عقوبت خداوند ایمن شده اى ؟
سپس فرمود: اى عمار لباسهایش را بیرون آور عمار مى گوید: لباسهایش را بیرون آرودم .
بعد فرمود: قسم به آن کسى که حبه را مى شکافد و خلقت نموده خلق را، قصاص مؤ من را غیر از من نمى گیرد.
پس با چوب دستى که در دست آن جناب بود به پهلوى آن مرد زد و فرمود: بنشین خداى تو را لعنت کند، عمار یاسر گفت : به ذات حضرت حق قسم است که دیدم آن لعین را که خداوند به صورت لاک پشت او را مسخ کرده بود.
سپس آن حضرت فرمود: خداوند روزى کرد تو را در هر چهل روز یک آب آشامیدن و مسکن تو صحراى خشک و بى آب و علف است .
پس آن حضرت این آیه را تلاوت فرمود: (و لقد علمتم الذین اعتدوا فى السبت و قلنا لهم کونوا قردة خاسئین ) این آیه راجع به مسخ شدن یهود به صورت میمون است .(3)

 

4 - حفظ مال و عیال  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
از على (ع ) روایت شده است که : مردى از شام براى او نوشت که : من بار عیال به دوش دارم ، و اگر از وطنم دور شوم بر آنها مى ترسم (که معاویه آزارشان کند) و به اموالم هم علاقه مندم و دوست دارم که خدمت شما برسم ، حضرت پیغام داد: اهل و عیالت را جمع کن ، و مالت را نزد آنها بگذار، و صلوات بر پیغمبر و آلش بفرست و بگو: خدایا همه اینها به امر بنده ات على بن ابى طالب امانت من اند نزد تو، پس برخیز به سوى من بیا. آن مرد چنین کرد، و خبر به معاویه رسید که او به سوى على (ع ) فرار کرده ، معاویه دستور داد عیالش را اسیر کرده به غلامى و کنیزى برگیرند و اموالش ‍ را غارت کنند، پس خداوند عیال او را شبیه عیال معاویه قرار داد و آن شر را از آنها دور کرد، و ترسیدند که دزدان اموالشان را ببرند، خدا آن مال را به صورت مار و عقرب قرار داد، و هر وقت دزدان خیال بردنش را مى کردند آنها را مى گزیدند، تا آن جا که على (ع ) به آن مرد فرمود: مى خواهى مال و عیالت نزد تو بیاید؟
گفت : آرى .
حضرت گفت : خدایا آنها را بیاور، ناگاه همه ، نزد آن مرد حاضر شدند! و چیزى از مال و عیالش مفقود نبود.(4)

 

5 - در آوردن دینار از زمین  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
از حسن بن ابى الحسن بصرى از امیرالمؤ منین (ع ) در حدیثى روایت کرده که : آن جناب با تازیانه اش خطى بر زمین کشید و یک دینار بیرون آورد و سپس خط دیگرى کشید و دینار دیگرى درآورد تا سه دینار، و آنها را در دستش زیر و رو کرد تا مردم دیدند، آن گاه آنها را برگرداند و با شستش دفن کرد، و فرمود: بعد از من مرد نیکوکار یابد عملى صاحب اختیار تو شود، و رفت ، و ما آن جا نشانه را گرفتیم ، و زمین را حفر کردیم تا به نم رسیدیم و چیزى نیافتیم .(5)

 

6 - استوار نگاه داشتن دیوار 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
جمعى توطئه کردند که دیوار باغى را بر سر او و یارانش خراب کنند دیوار را کج کردند، حضرت با دست چپش آن را نگه داشت و با دست راست با اصحاب غذا مى خورد و چون فارغ شدند، با دست چپ دیوار را راست و مستوى کرد.(6)

 

7 - حجت خدا بر زمین و آسمان  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
مقداد بن اسود کندى روایت کرده ، است که : مولایم امیرالمؤ منین (ع ) روزى به من فرمود: شمشیر مرا بیاور، آوردم روى زانویش گذاشت و به جانب آسمان بالا رفت ، و من به او نگاه مى کردم تا از چشمم پنهان شد، و فرمود: جمعى از آسمانیان باهم نزاع و خصومت داشتند، و من بالا رفتم و آنها را تطهیر کردم یعنى مفسدین را کشتم . گفتم : اى مولاى من مگر کار آسمانى ها هم به دست شما است ؟ فرمود: اى پسر اسود من حجت خدا بر خلقش ‍ هستم ، چه از اهل آسمانهاى او و چه از اهل زمینش .(7)

 

8 - نیروى بدنى على (ع ) 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
خالد بن ولید، على (ع ) را در زمین هاى خود دید، جسارتى به حضرت نمود، على (ع ) از اسب پیاده شد و خالد را به سمت آسیاى حارث بن کلده برد، سپس میله آهنى سنگ آسیا را در آورد و آن را مانند حلقه اى بر گردن خالد انداخت ، در این حال یاران و اطرافیان خالد ترسیدند و خالد نیز شروع به قسم دادن على نمود که مرا رها کن .
على (ع ) او را رها کرد و خالد در حالیکه میله آهنین مانند حلقه اى اطراف گردنش بود، نزد ابوبکر رفت .
ابوبکر به آهنگران دستور داد که حلقه آهنین را از اطراف گردن او باز کنند، آنها گفتند: میله آهنین فقط توسط آتش بریده مى شود و خالد طاقت و توان آتش گداخته را ندارد و مى میرد. میله آهنین در گردن خالد بود و مردم با دیدن آن مى خندیدند تا این که حضرت از سفر بازگشتند، مردم شفاعت خالد را نمودند، آن حضرت قبول کرده و حلقه آهنین را مثل خمیر قطعه قطعه کرد و بر زمین ریخت .(8)

 

9 - تبدیل سنگ به طلا 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
شخص منافقى از مؤ منى مالى طلب داشت . امیرالمؤ منین (ع ) براى او دعایى کرد تا او بتواند قرض خود را ادا کند، سپس به او امر کرد سنگ یا کلوخى را از روى زمین بردارد، آن شخص سنگ را برداشت و دید سنگ در دست حضرت تبدیل به طلا شده است ، على (ع ) طلا را به آن مرد داد آن مرد دین خویش را ادا کرد و صد هزار درهم نیز برایش باقى ماند.(9)

 

10 - پنجاه درهم سود در برابر پنج درهم  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
روزى مقداد حضرت على (ع ) را دید و گفت : سه روز است که چیزى نخورده ام .
حضرت امیرالمؤ منین على (ع ) رفت و زره اش را به پانصد درهم فروخت و مقدارى از آن پول را به مقداد داد و برگشت ، در راه شخصى را دید که شترى به دستش گرفته و از حضرت خواست تا آن را به صد درهم از او بخرد. على (ع ) شتر را خرید و در بین راه شخصى آمد و از حضرت خواست تا آن شتر را به صد و پنجاه درهم به او بفروشد.
على (ع ) شتر را فروخت و در آن حال ، حسن و حسین را صدا زد تا به دنبال آن شخص بروند.
رسول خدا(ص ) صحنه را دید و فرمود:
((اى على ! کسى که شتر را به تو فروخت ، جبرئیل و شخصى که شتر را از تو خرید میکاییل بود. پنجاه درهمى که از خرید و فروش شتر سود کردى ، در مقابل پنج درهمى بود که به مقداد دادى . ((من یتق الله یجعل له من امره یسرا.)).(10)(11)

 

11 - یا على ، جبرئیل کجاست ؟ 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
روایت شده که حضرت على (ع ) روزى بر منبر کوفه خطبه مى خواند و در ضمن خطبه فرمود: اى مردم از من بپرسید، قبل از اینکه مرا از دست بدهید. از راه هاى آسمان ها بپرسید که من به آنها داناتر از راه هاى زمین هستم . پس مردى از بین آن جماعت برخاست و گفت : یا امیرالمؤ منین ، جبرئیل الآن کجاست ؟
فرمود: مرا بگذار تا بنگرم . سپس نگاهى به بالا و بر زمین و به راست و چپ نموده ، فرمود: تو جبرئیل هستى . پس جبرئیل از بین آن قوم پرواز کرد و با بالش سقف مسجد را شکافت و مردم تکبیر گفتند و عرضه داشتند: یا امیرالمؤ منین ، از کجا دانستى او جبرئیل است ؟
فرمود: من به آسمان نظر انداختم و نظرم به آن چه بر بالاى عرش و حجب بود رسید. وقتى به زمین نگاه کردم ، بینایى من در تمام طبقات زمین تا ثرى (قعر آن ) نفوذ کرد و هنگامى که به راست و چپ نگاه کردم ، آنچه را خداوند آفریده دیدم ، ولى جبرئیل را در بین مخلوقات ندیدم ، به همین علت ، دانستم که این (سؤ ال کننده ) همان جبرئیل است .(12)

 

12 - على (ع ) و رد امانات  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
امام حسین (ع ) فرمود: روزى على (ع ) ندا کرد: ((هر کس از رسول خدا (ص ) طلبکار است یا عطایى را مى طلبد، بیاید و آن را بگیرد)).
هر روز عده اى مى آمدند و چیزى را مى خواستند و على (ع ) جا نماز پیامبر را بلند مى کرد و همان مقدار در آن جا مى یافت و به شخص طلبکار مى داد.
خلیفه اول به خلیفه دوم گفت : على با این کار آبروى ما را برد! چاره چیست ؟
عمر گفت : تو نیز مثل او ندا کن ، شاید مانند او بتوانى بدهى هاى رسول خدا (ص ) را ادا کنى .
ابوبکر ندا کرد: هر کس از رسول خدا (ص ) طلبى دارد بیاید. این قضیه به گوش على (ع ) رسید، فرمود: ((او به زودى پشیمان مى شود)).
فرداى آن روز، ابوبکر در جمع مهاجر و انصار نشسته بود، عربى بیابانى آمد و پرسید:
کدام یک از شما جانشین رسول خدا است . به ابوبکر اشاره کردند.
گفت : تو وصى و جانشین پیامبر هستى ؟
ابوبکر گفت : بلى ؟ چه مى خواهى ؟
گفت : پیامبر اکرم (ص ) قول داده بود که هشتاد شتر به من بدهد، اکنون که او نیست ، پس آنها را تو باید بدهى .
ابوبکر گفت : شترها باید چگونه باشند؟
عرب گفت : هشتاد شتر سرخ موى و سیه چشم .
ابوبکر به عمر گفت : چه کار کنیم ؟
عمر گفت : عرب ها چیزى نمى دانند، از او بپرس آیا شاهدى بر گفته خود دارد؟ ابوبکر از او شاهد خواست .
عرب گفت : مگر بر چنین چیزى شاهد مى خواهند؟ به خدا سوگند تو جانشین پیامبر نیستى .
سلمان برخاست و گفت : اى عرب ! دنبال من بیا تا جانشین پیامبر را به تو نشان دهم .
عرب به دنبال او به راه افتاد تا این که به على (ع ) رسیدند.
عرب گفت : تو وصى پیامبر (ص ) هستى ؟
حضرت فرمود: بلى ، چه مى خواهى ؟
عرب گفت : رسول خدا (ص ) هشتاد شتر سرخ موى و سیه چشم براى من تعهد کرده بود، اکنون از تو مى خواهم .
حضرت فرمود: آیا تو و خانواده ات مسلمان شده اید؟
در این هنگام عرب دست على (ع ) را بوسید و گفت : تو وصى به حق پیغمبر خدا (ص ) هستى . چون بین من و پیامبر شرط همین بود، ما همه مسلمان شده ایم .
على (ع ) فرمود: ((اى حسن ، تو و سلمان ، با این عرب به فلان صحرا بروید و بگویید:
((یا صالح ، یا صالح !)) وقتى که جوابتان را داد، بگو: امیرالمؤ منین به تو سلام مى رساند و مى گوید: هشتاد شترى که رسول خدا (ص ) براى این عرب تعهد کرده بود بیاور))
سلمان مى گوید: به جایى که على (ع ) فرموده بود، رفتیم ، اما حسن (ع ) همان گونه که على (ع ) فرموده بود، ندا سر داد. پس جواب دادند: لبیک یابن رسول الله .
امام حسن (ع ) پیام امیرالمؤ منین على (ع ) را رساند، گفت : روى چشم اطاعت مى کنم .
چیزى نگذشت که افسار شترها از زمین خارج شد و امام حسن (ع ) آن را گرفت و به عرب داد و فرمود: بگیر. شترها پیوسته خارج مى شدند تا این که هشتاد شتر با همان اوصاف تکمیل شد.(13)

 

13 - دعاى على (ع ) در حق زاذان  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
سعد خفاف مى گوید: به زاذان گفتم : تو قرآن را خوب تلاوت مى کنى ، چگونه یاد گرفتى ؟
تبسمى کرد و گفت : روزى امیرالمؤ منین از کنار من مى گذشت و من شعر مى خواندم و اخلاق خوبى داشتم . از صدایم خوشش آمد. فرمود: اى زاذان ! چرا قرآن حفظ نکرده اى ؟
گفتم بیش از دو سوره که در نماز مى خوانم ، از قرآن چیزى نمى دانم .
فرمود: نزدیک بیا. پس نزدیک او رفتم . در گوشم چیزهائى گفت که نفهمیدم چیست . سپس فرمود: (( دهانت را باز کن ، از آب دهان مبارک خود در دهان من انداخت )) به خدا سوگند وقتى که از کنار او برخاستم تمام قرآن را با اعرابش حفظ بودم ، بعد از آن هیچ مشکلى نداشتم که از آن بپرسم .
سعد مى گوید: داستان زاذان را براى امام باقر (ع ) نقل کردم فرمود: زاذان راست مى گوید، على (ع ) با اسم اعظمى که هیچ وقت رد نمى شود، براى زاذان دعا نمود.(14)

 

14 - تعلیم قرآن  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
رمیله مى گوید: على (ع ) شخصى را در حال خیاطى و آواز خوانى دید و فرمود: ((اى جوان ! اگر قرآن بخوانى براى تو بهتر است )).
گفت : خوب نمى توانم بخوانم ، دوست داشتم خوب قرآن مى خواندم .
حضرت فرمود: ((نزدیک بیا)).
جوان نزدیک على (ع ) آمد و على (ع ) آهسته چیزى در گوش او گفت که تمام قرآن در قلب او نقش بست و حافظ کل قرآن شد.(15)

 

15 - على (ع ) در میان قوم عطرفه  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
از جمله نشانه هاى (معجزات ) امیرالمؤ منین (ع ) روایتى است که زاذان از سلمان نقل نموده که : روزى رسول خدا (ص ) در بطحاء نشسته و جماعتى از اصحاب نزد ایشان بودند. آن حضرت در حالى که روى به ما داشت و حدیث مى فرمود؛ ناگاه به گردبادى نظر افکند که گرد و غبار به پا مى کرد و همین طور که نزدیک مى شد، گرد و غبار بالاتر مى رفت تا این که در مقابل رسول خدا (ص ) ایستاد. در میان آن شخصى بود که گفت : اى رسول خدا، سلام و رحمت و برکات خدا بر تو باد. بدان من فرستاده قوم خود هستم که به تو پناه آورده ام . ما را پناه ده و کسى را همراه من از جانب خودت بفرست که بر قوم ما تسلط داشته باشد؛ زیرا جمعى از آنان بر جمع دیگر ستم کرده اند. تا او بین ما و آن ها مطابق حکم خداوند و کتابش قضاوت کند و من از عهد و پیمان هاى مؤ کد بگیر که فردا صبح او را صحیح و سالم به سوى تو برگردانم ؛ مگر این که براى من حادثه اى از جانب خداوند پیش آید.
پیامبر (ص ) فرمود: تو کیستى و قوم تو چه کسانى هستند؟
گفت : من عطرفة بن شمراخ یکى از بنى کاخ هستم . من و جماعتى از خانواده ام استراق سمع مى کردیم ؛ ولى هنگامى که ما را از آن منع کردند، مؤ من شدیم و زمانى که خداوند تو را به پیامبرى مبعوث کرد، به تو ایمان آوردیم و تو را تصدیق نمودیم . اما گروهى از این قوم با ما مخالفت کردند و بر اعمال گذشته خویش پایدار ماندند و بین ما و آنها اختلاف افتاد. آنها از نظر تعداد از ما بیشتر و از نظر قدرت از ما نیرومندترند و بر آب و چراگاه دست یافته اند و به ما و حیوانات مان ضرر وارد مى کنند؛ پس کسى را با من به سوى آنها بفرست که بین ما به حق حکم کند.
پیامبر فرمود: پوشش صورتت را بردار و خودت را به ما نشان بده تا تو را با آن صورت حقیقى ات که هستى ببینیم .
آن شخص صورتش را براى ما گشود. دیدیم پیرمردى است که بر او موى فراوان بود و سرى دراز داشت و چشم هایش نیز دراز و در طول سر او قرار داشت . حدقه چشمش کوچک بود و در دهانش دندان هایى مانند دندان هاى درندگان بود. سپس پیامبر از او پیمان گرفت کسى را که همراهش ‍ مى فرستد، فردا صبح برگرداند.
چون کلامش پایان یافت ، پیامبر به ابى بکر (و عمر و عثمان ) رو کرد و فرمود: کدام یک از شما با برادر ما عطرفه مى رود تا ببیند آنها در چه حالند و بین آنان به حق حکم کند؟
گفت : آنها کجا هستند؟
حضرت فرمود: آنها زیر زمین هستند.
ابوبکر گفت : چگونه ما طاقت داخل شدن در زیر زمین را خواهیم داشت و چگونه بین قضاوت کنیم ، در حالى که زبان آنها را نمى دانیم ؟ پیامبر جواب او را نداد.
سپس رو به عمر بن خطاب کرد و همان سخنانى را که ابوبکر فرموده بود، به عمر گفت و عمر نیز جوابى مثل جواب ابوبکر داد. سپس رسول خدا (ص ) روبه عثمان کرد و همان حرف ها را که به آن دو؟(ابوبکر و عمر) فرموده بود، به عثمان گفت و عثمان نیز همانند ابوبکر و عمر پاسخ داد.
سپس رسول خدا(ص ) على (ع ) را خواست و به او فرمود: یا على ، با برادرما عطرفه برو و بر قومش اشراف پیدا کن و ببین آنها در چه حالند و در بین آنها به حق حکم کن .
امیرالمؤ منین برخاست و عرضه داشت : گوش مى سپارم و اطاعت مى کنم ، آنگاه شمشیرش را حمایل نمود. سلمان گفت : من به دنبال على (ع ) حرکت کردم تا این که به وادى معهود رسیدند. وقتى امیرالمؤ منین (ع ) وسط آن قرار گرفت ، و به من نگاه کرد و فرمود: اى اباعبدالله ، خداوند جزاى کوشش تو را عطا فرماید؛ برگرد. من برگشتم (ولى در عین حال ) ایستادم و به آن حضرت نگاه مى کردم که چه کارى انجام مى دهد. دیدم زمین شکافته شد و حضرت در آن فرو رفت و زمین به حال اول برگشت .
اندوه و حسرت فراوانى به من دست داد که خدا به آن داناتر است و همه آن به خاطر شفقت نسبت به امیرالمؤ منین (ع ) بود.
به هر حال ، پیامبر (ص ) صبح کرد و نماز صبح را با مردم خواند سپس بر کوه صفا نشست در حالى که اصحابش دور آن جناب را گرفته بودند. امیرالمؤ منین از مؤ عد مقرر دیرتر کرده بود. تا این که خورشید کاملا بالا آمد و مردم در مورد (تاءخیر) آن حضرت زیاد حرف مى زدند تا این که ظهر شد. از جمله مى گفتند: جن ها، پیامبر (ص ) را فریب دادند و خداوند ما را از دست ابوتراب راحت کرد و افتخار کردن او به پسر عمویش تمام شد.
سرزنش دشمنان و منافقین آشکار گردید و حرفهاى بسیار زدند تا این که پیامبر (ص ) نماز ظهر و عصر را نیز خواند و به جاى خود بازگشت و مردم آشکارا سخن مى گفتند و از امیرالمؤ منین (ع ) ماءیوس گشتند. نزدیک بود که خورشید غروب کند و مردم مطمئن شدند که على (ع ) هلاک شده است ، و نفاقشان هویدا گشت .
ناگهان کوه صفا شکافته شد و امیرالمؤ منین (ع ) در حالى که از شمشیرش ‍ خون مى چکید و عطرفه همراه او بود، هویدا گشت . پیامبر (ص ) برخاست و میان دو چشم و پیشانى على (ع ) را بوسید و به او فرمود: چه چیز تو را تا بحال از من دور داشت ؟
على (ع ) فرمود: به جانب خلق کثیرى که به عطرفه و قومش ظلم کرده بودند رفتم و آنها را به سه چیز دعوت کردم ، ولى نپذیرفتند. آنها را به توحید و نبوت شما فرا خواندم ؛ از من نپذییرفتند. از آنها خواستم که جزیه بپردازند؛ قبول نکردند. (در مرتبه سوم ) از آنها خواستم که با عطرفه و قومش صلح کنند؛ به طورى که جوى هاى آب و چراگاه ها، یک روز از آن عطرفه و یک روز از آن آنها باشد اما سرباز زدند و قبول نکردند. پس شمشیر کشیدم و از آنان بیش از هشتاد هزار جنگجو را کشتم و چون آن چه را که برسرشان آمد مشاهده کردند، فریاد زدند: الامان ، الامان .
گفتم : امانى براى شما نیست ، مگر به وسیله ایمان به خدا. پس ایمان به خدا و به شما آوردند. سپس میانه آنان و عطرفه و قومشان صلح برقرار نمودم و برادر شدند و اختلاف از میان آنها برداشته شد و تاکنون با آنها بودم . پس ‍ عطرفه گفت : اى رسول خدا، خداوند از جانب اسلام به شما جزاى خیر دهد و به پسر عموى شما، على (ع ) از جانب ما پاداش خیر دهد. و عطرفه به سوى آن جا که مى خواست بازگشت .(16)

 

16 - بازگو کردن کرامات و معجزات به امام حسن (ع ) 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

سلمان گفت : هنگامى که مردم با عمر بیعت کردند، ما با امیرالمؤ منین على بن ابى طالب (ع ) در منزل آن حضرت بودیم . من ، امام حسن ، امام حسین (ع )، محمد بن حنیفه ، محمد بن ابى بکر، عمار بن یاسر و مقداد بن اسود کندى - رضى الله عنهم - امام حسن (ع ) عرض کرد: یا امیرالمؤ منین ، سلیمان بن داوود از پروردگارش ملکى درخواست کرد که براى احدى بعد از خودش شایسته نباشد و خداوند شایسته نباشد و خداوند خواسته اش را به او عطا فرمود. آیا شما قدرت و سیطره دارید بر آن چه سلیمان بر آن حکومت داشت ؟
فرمود: به خدایى که دانه را شکافت و مخلوقات را آفرید، گرچه سلیمان بن داوود از پروردگارش ملک و پادشاهى را مساءلت کرد و خداوند به او مرحمت فرمود، ولى پدر تو تملک یافت بر ملکى که بعد از جدت رسول خدا(ص ) احدى نه قبل از ایشان و نه بعد از آن جناب بر آن تملک نیافت و نمى یابد.
امام حسن (ع ) عرض کرد: ما مى خواهیم بعضى از کراماتى را که خداوند به شما تفضل کرده ، به ما نشان دهید.
امیرالمؤ منین (ع ) فرمود: ان شاء الله چنین خواهم کرد. سپس برخاست و وضو گرفت و دو رکعت نماز خواند و مقدارى دعا کرد که احدى آن را نفهمید. بعد با دست به سمت مغرب اشاره کرد و فورا تکه ابرى آمد و بر بالاى خانه ایستاد، در حالى که قطعه ابر دیگرى در کنار آن بود. امیرالمؤ منین (ع ) فرمود: اى ابر، به اذن خداى تعالى پایین بیا. ابر پایین آمد در حالى که مى گفت : شهادت مى دهم خدایى جز الله نیست و محمد رسول اوست و تو خلیفه و وصى رسول خدا هستى . هر کس در تو شک کند، حتما هلاک مى شود و هر کس به تو تمسک جوید، راه نجات و رستگارى داخل مى گردد. سپس قطعه ابر بر زمین گسترده شد؛ به طورى که گویى فرشى مبسوط در آن جا بود. امیرالمؤ منین (ع ) فرمود: بر روى ابر بنشینید. همگى نشستیم و جا گرفتیم . بعد به تکه ابر اشاره کرد و او نیز همانند اولى سخن گفت و امیرالمؤ منین (ع ) تنهایى بر آن نشست . سپس به کلامى تکلم فرمود و به ابر اشاره کرد که به طرف مغرب حرکت کند. ناگاه بادى به زیر دو ابر در آمد و آنها را به آرامى از زمین بلند کرد. من به طرف امیرالمؤ منین (ع ) متمایل شدم . على (ع ) بر مسندى قرار داشت و نور از چهره مبارکش مى درخشید؛ به طورى که چشم ها تاب دیدن آن را نداشت .
امام حسن (ع ) عرض کرد: یا امیرالمؤ منین ، سلیمان بن داوود به واسطه انگشتریش اطاعت مى شد، امیرالمؤ منین به چه وسیله اى فرمانبردارى مى شود؟ فرمود: من چشم خدا در زمین و زبان گویاى او در میان خلقش ‍ هستم . من آن نور خدایى هستم که هرگز خاموش نمى شود. من آن در (رحمتى ) هستم . که خداوند از طریق آن ، به سایر مخلوقات نعمت مى دهد و من حجت خدا در میان بندگانش هستم . سپس فرمود: آیا دوست دارید انگشترى سلیمان بن داوود را به شما نشان دهم ؟ عرضه داشتیم : آرى . دست در گریبان نمود و انگشترى از طلا بیرون آورد که نگین آن از یاقوت سرخ بود و بر آن نوشته شده بود: محمد و على . سلمان گفت : ما تعجب کردیم . فرمود: از چه چیزى تعجب مى کنبد؟ (چنین کارى ) از مثل من عجیب نیست . من امروز به شما چیزى نشان خواهم داد که هرگز ندیده اید.
امام حسن (ع ) عرض کرد: میل دارم یاءجوج و ماءجوج و سدى که بین ما و آن هاست ، را به من نشان دهى . بادى از پایین ، تکه ابر را به حرکت درآورد و در هوا بالا برد. ما صداى آن باد را که همانند رعد بود مى شنیدیم . امیرالمؤ منین (ع ) در جلوى ما حرکت مى کردتا این که به کوه بلندى رسیدیم که در آن درختى بود که برگ هایش ریخته و شاخه هایش خشک شده بود.
امام حسن (ع ) عرض کرد: چرا این درخت خشک شده ؟
فرمود: از آن بپرس ؛ به تو پاسخ خواهد داد.
امام حسن (ع ) فرمود: اى درخت ، چرا آثار خشکى بر تو مى بینم ؟ درخت پاسخ نداد.
امیرالمؤ منین (ع ) فرمود: به حقى که من بر تو دارم ، او را پاسخ بده .
سلمان مى گوید: سوگند به خدا شنیدم درخت مى گفت : لبیک ، لبیک اى وصى و جانشین رسول خدا(ص )، سپس عرض کرد: اى ابا محمد، همانا امیرالمؤ منین (ع ) در هر شب ، وقت سحر نزد من مى آید و دو رکعت نماز در کنار من مى خواند و بسیار تسبیح مى گوید. وقتى از دعا فراغت مى یابد، تکه ابرى سفید که از آن بوى مشک به مشام مى رسد مى آید؛ در حالى که بر روى آن ، تختى و حضرت بر آن مى نشیند و حرکت مى نماید و به سبب اقامتى که نزد من مى فرماید و به برکت آن جناب ، من زندگى مى کنم . چهل روز نزد من نیامده و این ، سبب خشکى من است . سپس امیرالمؤ منین برخاست و دو رکعت نماز خواند و دست مبارکش را بر آن درخت کشید، درخت سبز شد و به حال اولش بازگشت و سپس امیرالمؤ منین (ع ) به باد دستور داد تا ما را به حرکت در آورد. ناگهان ملکى را دیدیم که یک دستش در مغرب و دست دیگرش در مشرق بود. وقتى امیرالمؤ منین (ع ) را دید، گفت : شهادت مى دهم جز ((الله ))خدایى نیست ، شریک و همتایى ندارد و گواهى مى دهم که محمد بنده و رسول خداست که او را با هدایت و دین حق ارسال فرمود تا آن دین را بر سایر ادیان برترى دهد؛ اگر چه مشرکان را خوش نیاید و شهادت مى دهم که تو به حقیقت و به راستى وصى و جانشین رسول خدایى .
سلمان گفت : عرض کردم : یا امیرالمؤ منین ، این کیست که یک دستش در مغرب و دست دیگرش در مشرق است ؟
حضرت فرمود: این ملکى است که خداوند او را ماءمور ظلمت شب و روشنایى روز ساخته و از این ماءموریت تا روز قیامت ، کنار مى رود. به درستى که خداوند، امر دنیا را به من واگذارده و اعمال بندگان در هر روز، به من عرضه مى شود و بعد به جانب حق تعالى بالا مى رود. سپس به سیر خودمان ادامه دادیم تا این که به سد یاءجوج و ماءجوج رسیدیم ، امیرالمؤ منین (ع ) به باد فرمود: ما را در دامنه این کوه پایین آورد و با دست به کوه بلندى اشاره کرد که کوه خضر بود. ما به سد نگاه کردیم . ارتفاعش به اندازه اى که چشم کار مى کرد بود. رنگش سیاه بود که گویى پاره اى از شب ظلمانى است . از اطرافش دود بیرون مى آمد. امیرالمؤ منین (ع ) فرمود: اى ابا محمد، من صاحب اختیار بر این بندگان هستم .
سلمان گفت : من سه دسته را دیدم که طول یک دسته از آن ها به اندازه صد و بیست ذراع بود و بلندى دسته دوم به اندازه شصت ذراع و دسته سوم ؛ یکى از گوش هایش را زیرش پهن مى کرد و با گوش دیگر، خودش را مى پوشاند.
سپس امیرالمؤ منین (ع ) به باد فرمان حرکت داد و او ما را به طرف کوه قاف برد. به آن که رسیدیم ، دیدیم از زمرد سبز است و ملکى به صورت شاهین بر فراز آن بود. وقتى با امیرالمؤ منین (ع ) را دید، عرضه داشت : سلام بر تو اى وصى و جانشین رسول خدا، آیا به من اجازه سخن گفتن مى دهید؟
امام پاسخ سلام او را داد و به او فرمود: اگر مى خواهى صحبت کن و اگر بخواهى ، به آن چه از من بپرسى تو را خبر مى دهم .
ملک گفت : یا امیرالمؤ منین ، شما بفرمایید.
حضرت فرمود: به تو اجازه دهم تا به زیارت خضر بروى .
گفت : آرى .
حضرت فرمود: به تو اجازه مى دهم ، ملک بعد از آن گفت : به نام خداوند بخشنده مهربان ، به سرعت حرکت کرد.
سلمان گفت : مدت کم بر فراز کوه راه رفتیم . ناگهان همان ملک را دیدیم که به مکان خودش بعد از زیارت خضر بازگشت . به امیرالمؤ منین (ع ) عرض ‍ کردم : آن ملک را دیدیم به زیارت خضر نرفت ، مگر وقتى که از شما اجازه گرفت .
حضرت فرمود: اى سلمان ، به آن کسى که آسمان را بدون ستون برافراشت ، اگر هر کدام از (ملایکه ) اراده کند به اندازه یک نفس از مکانى که در آن هست جا به جا شود، چنین نخواهد کرد، مگر اینکه من به او اجازه دهم و حال و وضع پسرم حسن نیز این گونه مى شود، و بعد از او حسین و نه نفر از فرزندان حسین که نهمین آن ها حضرت قائم است .
گفتیم : اسم ملک موکل به کوه قاف چیست ؟
فرمود: ترحابیل .
گفتیم : امیرالمؤ منین ، چگونه هر روز به این مکان مى آیید و باز مى گردید؟
فرمود: همان گونه که شما را آوردم . سوگند به آن کسى که دانه را شکافت و مخلوقات را آفرید، به درستى که من بر ملکوت آسمان و زمین ، تملکى دارم که اگر بعضى از آن را بدانید قلوب شما تاب تحمل آن را ندارد. همانا اسم اعظم (که نزد ما سوى الله است ) هفتاد و دو حرف است که یک حرف آن نزد آصف بن برخیا بود که بدان تکلم نمود و خداوند، زمین بین او و بین تخت بلقیس را فرو برد؛ به طورى که دست او به تخت رسید.
سپس زمین در کمتر از یک چشم به هم زدن به حالت اولیه اش بازگشت . و نزد ما (اهل بیت )، هفتاد و دو حرف اسم اعظم است و یک حرف از آن نزد خداوند است که در علم غیبش ، آن را به خودش اختصاص داده است . هیچ توانایى و نیرویى نیست ، مگر به سبب خداى بلند مرتبه عظیم الشاءن . شناخت ما را هر آن کس که شناخت و انکار کرد هر آن کس که انکار کرد.
سپس حضرت برخاست و ما نیز برخاستیم . ناگاه با جوانى در کوه مواجه شدیم که بین دو قبر نماز مى خواند. عرضه داشتیم یا امیرالمؤ منین ، این جوان کیست ؟
فرمود: صالح پیغمبر خداست و این دو قبر، قبر پدر و مادر است که ما بین آنها خداوند را عبادت مى کند. وقتى که جوان به امیرالمؤ منین (ع ) نگاه کرد نتوانست خودش را نگه دارد و به گریه افتاد و با دست به امیرالمؤ منین (ع ) اشاره کرد و دستش را به طرف سینه اش بازگرداند و گریه مى کرد. امیرالمؤ منین (ع ) نزد او ایستاد تا این که از نماز فراغت یافت . به او گفتیم : گریه تو براى چیست ؟
صالح (ع ) گفت : امیرالمؤ منین (ع ) در هر صبح که از کنار من عبور مى کند، نزد من مى نشیند و وقتى که به او مى نگرم قوتم افزونى مى یابد و اکنون ده روز است که از دیدار او محروم هستم و این امر مرا مضطرب و بى تاب ساخته .
سلمان گفت : ما از این موضوع تعجب کردیم . آرى ، حضرت برخاست و ما نیز همراه آن جناب برخاستیم . سپس ما را وارد بستانى کرد که زیباتر از آن را ندیده بودیم . در میان آن ، انواع میوه ها و انگورها بود. نهرهاى آب جارى و پرندگان بر فراز درختان نغمه سرایى مى کردند. هنگامى که پرندگان آن حضرت را دیدند، آمدند و بر دور سر آن جناب شروع به چرخیدن کردند تا این که به وسط بستان رسیدیم ، تختى را مشاهده کردیم که بر آن جوانى دراز کشیده بود و دستش را بر سینه اش گذاشته بود. امیرالمؤ منین (ع ) انگشترش ‍ را بیرون آورد و آن را در انگشت سلیمان (ع ) کرد. سلیمان برخاست و گفت : سلام بر تو اى امیرالمؤ منین (ع ) و اى وصى رسول خدا. به خدا سوگند تو صدیق اکبر و فاروق اعظم هستى . به راستى هر کس به تو متمسک شد رستگار گردید، و ناامید و زیانکار شد هر کس از تو تخلف نمود، و من به حرمت شما از خداوند مساءلت کردم و خداى تعالى ، این ملک را به من عطا فرمود. سلمان گفت : وقتى که سخن سلیمان بن داود را شنیدم ، بى اختیار شدم و بر پاهاى امیرالمؤ منین (ع ) افتادم و آنها را بوسیدم و حمد خدا را به خاطر نعمت بزرگش که همان هدایت و راهنمایى به ولایت اهل بیت است ، به جا آوردم . (اهل بیت ) کسانى هستند که خداوند آنها را از هر گونه پلیدى پاک و منزه فرموده است . همراهان من نیز همانند من بر قدم مولا افتادند.
پس از امیرالمؤ منین (ع ) پرسیدم : پشت کوه قاف چیست ؟
فرمود: وراى آن چیزى است که علم شما به آن نمى رسد.
عرضه داشتیم : آیا شما آن را مى دانید؟
فرمود: علم من به وراى کوه قاف مثل علم و آگاهى من است به احوال این دنیا و هر آن چه در آن است . همانا من بعد از رسول خدا(ص ) محافظ و گواه بر آنم ، اوصیاى بعد از من رسول خدا(ص ) محافظ و گواه بر آنم ، اوصیاى بعد از من نیز همین طور هستند. بعد فرمود: به راستى ، من به راه هاى آسمان داناتر از زمینم . ما آن اسم مخزون و پوشیده ایم . ما اسماء حسنایى هستیم که هرگاه خدا را به حرمت آن (اسماء) بخوانند، اجابت مى فرماید. ما نام هاى نوشته شده بر عرشیم و به سبب ما، خداوند آسمان و زمین و عرش ‍ و کرسى و بهشت و جهنم را آفرید و ملایکه ، از ما تسبیح و تقدیس و توحید و تهلیل و تکبیر را آموختند. و ما کلماتى هستیم که حضرت آدم آن را از پروردگارش فرا گرفت و خداوند توبه او را (به برکت آن کلمات ) پذیرفت .
سپس حضرت فرمود: آیا مى خواهید، چیز عجیبى به شما نشان دهم ؟
عرض کردم : آرى .
فرمود: چشم هایتان را ببندید. چنین کردیم . بعد فرمود: چشم هایتان را باز کنید، وقتى چشم گشودیم ، شهرى را دیدیم که بزرگتر از آن را ندیده بودیم . بازارهایش برقرار و در میان آن ها، مردمانى بودند به بلندى درخت خرما که به بزرگى آنها ندیده بودیم ، عرضه داشتیم : اى امیرالمؤ منین (ع )، این ها چه کسانى هستند؟
فرمود: باقیمانده هاى قوم عاد. کافرانى که ایمان به خداوند نمى آورند. دوست داشتم آن ها را به شما نشان دهم . مى خواهم این شهر و اهل آن را هلاک نمایم ، در حالى که آن ها نمى فهمند (و بى خبرند).
عرض کردیم : یا امیرالمؤ منین (ع )، آیا آنها را بدون دلیل هلاک مى نماید؟
فرمود: نه ، بلکه با دلیل و برهانى که به ضرر آن هاست . سپس حضرت به آن ها نزدیک شد و براى آن ها نمایان شد. آن ها قصد کشتن آن جناب را کردند و این در حالى بود که ما آنها را مى دیدیم ، ولى آن ها ما را نمى دیدند. حضرت از آن ها دور و به ما نزدیک شد و دست بر سینه ها و بدنهاى ما کشید و کلماتى را بیان فرمود که آن را نفهمیدیم و براى بار دوم به سوى آن ها بازگشت تا این که برابر آن ها رفت و فریادى در میان آن ها کشید. سلمان گفت : گمان کردیم که زمین زیر و رو شد و آسمان فرو ریخت و صاعقه ها از دهان حضرت بیرون مى آمد و احدى از آنها باقى نماند. عرض ‍ کردیم : یا امیر المؤ منین ، خداوند با آنها چه کار کرد؟
فرمود: هلاک شدند و همگى به طرف آتش جهنم رفتند.
گفتیم : این معجزه اى است که ما نه مثل آن را دیده ایم و نه شنیده ایم .
حضرت فرمود: مى خواهید چیز عجیب ترى از این (قضیه ) را به شما نشان دهم ؟ گفتیم : تحمل چیز دیگرى را نداریم . پس بر هر کس که تو را دوست نمى دارد و ایمان به فضل و بزرگى قدر و منزلت تو نمى آورد، لعنت لعنت کنندگان و لعنت مردم همه ملایکه تا روز قیامت بر او باد. پس از آن حضرت خواهش کردیم ما را به سرزمین خودمان بازگرداند.
فرمود: اگر خدا بخواهد، چنین خواهم کرد و به دو ابر اشاره فرمود و هر دو به ما نزدیک شدند. حضرت فرمود: بر سر جاى خودتان بنشینید و ما بر روى ابر نشستیم و خود آن جناب بر ابر دیگرى سوار شد و به باد فرمان داد تا این که به آسمان پرواز کردیم و زمین را همانند درهمى مشاهده مى کردیم . سپس در کمتر از یک چشم به هم زدن ، ما را در خانه امیرالمؤ منین (ع ) پیاده کرد.
زمان رسیدن ما به مدینه ظهر بود و مؤ ذن اذان مى گفت و این در حالى بود که وقتى از مدینه بیرون رفتیم ، هنگام بالا آمدن خورشید بود. گفتیم عجبا! ما در کوه قاف بودیم که در فاصله 5 سال راه بود و در طى پنج ساعت از روز، به مدینه بازگشتیم . امیرالمؤ منین (ع ) فرمود: به راستى ، اگر من اراده نمایم که تمام دنیا و آسمان هاى هفت گانه را در کمتر از یک چشم به هم زدن زیر پا بگذارم به سبب آنچه که از اسم اعظم نزد من است ، چنین خواهیم کرد. عرضه داشتیم : به خدا قسم ، شما آیه بزرگ خدا و معجزه روشن او بعد از برادر و پسر عمویت هستى .(17)

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
جابر بن عبدالله انصارى گفت : ما نزد امیرالمؤ منین (ع ) در مسجد رسول خدا(ص ) نشسته بودیم که عمر بن خطاب وارد شد. هنگامى که نشست ، رو به جماعت کرد و گفت : همانا ما سرّى (حرف خصوصى ) داریم ، مجلس ‍ را خلوت کنید. خداوند شما را رحمت کند. چهره هاى ما (از سخن او) برافروخته شد و به او گفتیم : رسول خدا (ص ) با ما این گونه رفتار نمى کرد و در موارد اسرارش به ما اعتماد مى کرد. تو را چه مى شود، از وقتى که متولى امور مسلمین شده اى ، زیر پوشش نقاب رسول خدا (ص ) خودت را پنهان کرده اى ؟
گفت : مردم اسرارى دارند که آشکار نمودن آن در میان سایرین ممکن نیست . پس ما غضبناک برخاستیم (و به کنارى رفتیم ) و او مدتى طولانى با امیرالمؤ منین (ع ) خلوت کرد. بعد هر دو از جایشان برخاستند و باهم بر منبر رسول خدا (ص ) بالا رفتند.
ما گفتیم : الله و اکبر. آیا پسر حنتمه (عمر) از طغیان و گمراهیش برگشته و با امیرالمؤ منین (ع ) بالاى منبر رفته تا خود را خلع کند و (خلافت و امامت ) را براى على (ع ) اثبات نماید؟ پس امیر المؤ منین (ع ) را دیدیم که دست بر صورت عمر کشید و عمر را دیدیم که از ترس بر خود مى لرزید و مى گفت : ((لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظیم )). سپس با صداى بلند فریاد زد: اى ((ساریه )) به کوه پناه ببر، به کوه پناه ببر. بعد بى درنگ ، سینه امیرالمؤ منین (ع ) را بوسید و در حالى که مى خندید، از منبر پایین آمدند. على (ع ) به او فرمود: اى عمر هر طور که گمان مى کنى انجام مى دهى . عمل کن گرچه به هیچ وجه به عهد و پیمان وفادار نیستى . عمر گفت : یا اباالحسن ، به من مهلت بده تا ببینم از ساریه چه خبر مى رسد و آیا آن چه من دیدم صحیح است یا خیر؟
امیرالمؤ منین (ع ) به عمر فرمود: واى بر تو، وقتى صحیح است (آن چه را که دیدى ) و اخبارى مبنى بر تصدیق آن چه را دیده اى به تو رسید که لشکریان خداى تو را شنیده اند و به کوه پناهنده شده اند، همان گونه که دیدى ، آیا آن چه را ضمانت نمودى تسلیم مى دارى ؟
گفت : نه یا اباالحسن ، بلکه این (موضوع ) را نیز، به آنچه از تو رسول خدا(ص ) (از معجزات ) دیده ام (و سحر پنداشته ام ) ضمیمه مى کنم و خداوند هر آن چه بخواهد انجام مى دهد (او برمى گزیند).
امیرالمؤ منین (ع ) فرمود: اى عمر، آن چه را که تو و حزب ستمکارت مى گویید که این (معجزات ) سحر و جادوگرى است ، چنین نیست . عمر گفت : اى اباالحسن ، این سخن کسى است که زمان آن گذشته و امر (خلافت ) در این وقت در میان ماست و ما سزاوارتریم به تصدیق شما در اعمالتان . این اعمال را جز از عجایب امور شما تلقى نمى کنیم ، ولى (چه کنم ) به راستى که ملک عقیم است .
آنگاه امیرالمؤ منین (ع ) بیرون رفت و ما او را ملاقات کرده و عرضه داشتیم : یا امیرالمؤ منین (ع ) این نشانه بزرگ و این امر عظیم که شنیدیم چیست ؟
امیرالمؤ منین (ع ) فرمود: آیا اول آن را دانستید؟
گفتیم : ندانستیم و جز از شما، آن را فرا نمى گیریم .
فرمود: همانا این پسر خطاب به من گفت : قلبش اندوهناک و چشمش گریان بر لشکرى است که براى فتح منطقه اى در نواحى نهاوند گسیل داشته ، و دوست داشت از احوال آنها باخبر شود، زیرا اخبارى درباره کثرت لشکریان دشمن به او رسیده بود. (همچنین باخبر شده بود که ) عمرو بن مدى کرب کشته شده و در نهاوند مدفون گشته و با کشته شدن او، لشکرش روبه ضعف نهاده و از هم پاشیده است . به او گفتم : اى عمر، واى بر تو. گمان مى کنى خلیفه (خدا) بر روى زمینى و قائم مقام رسول خدایى ، در حالى که از پشت گوشت و زیر پایت خبر ندارى . به درستى که امام ، زمین و هر کس که در آن است را مى بیند و چیزى از اعمالش بر او مخفى نمى ماند. گفت : اى اباالحسن (اگر) شما این گونه هستید، پس اکنون از ساریه چه خبر دارى ؟ او کجاست و چه کسى با اوست و وضعش چگونه است ؟
به او گفتم : اى پسر خطاب ، اگر برایت بگویم ، مرا تصدیق نخواهى کرد. با وجود این لشکریان و اصحابت و ساریه را به تو نشان خواهم داد. همچنین لشکر دشمن را به تو مى نمایانم که در دره اى خشک و پهناور که اطراف آن را درخت فرا گرفته ، در کمین لشکریان تو هستند. پس اگر سپاهیان تو اندکى به جانب سپاه دشمن حرکت نمایند، لشکر دشمن بر آنها احاطه خواهد کرد و تمام افراد سپاهت ، از اول تا به آخر کشته مى شوند.
عمر به من گفت : اى اباالحسن ، آیا براى آنها پناهگاهى از شر دشمن و راه فرارى از آن دره نیست ؟ گفتم : آرى ، اگر به جانب کوهى که مشرف بر آن دره است بروند سالم مى مانند و بر دشمن مسلط مى شوند. پس بى تابى کرد و دست مرا گرفت و گفت : بترس از خدا، بترس از خدا در رعایت لشکر مسلمین . یا به آنها آن گونه که بیان داشتى ، راه را بنما و یا اگر مى توانى (از دشمن ) برحذرشان بدار. (اگر چنین کنى ) هر چه خواهى از آن توست ، هر چند، این کار (کمک به لشکر مسلمین ) مرا از خلافت خلع نماید و (باعث شود که ) زمام امر را به تو واگذار نمایم .
عهد و پیمان الهى از او گرفتم که اگر او را بر فراز منبر ببرم و کشف حجاب از چشمش نمایم و سپاهش را در دره به او نشان دهم و او بر آنها فریاد زند و آنها صداى او را بشنوند و به کوه پناه ببرند و از شر دشمن سالم بمانند و پیروز شوند، خودش را از خلافت خلع نماید و حق مرا به من تسلیم نماید.
به او گفتم : اى شقى ، برخیز. به خدا سوگند به این عهد و پیمان وفا نمى کنى همان گونه که به خدا و رسولش (ص ) و من ، نسبت به عهد و پیمان و بیعتى که از تو گرفتیم ، در هیچ موردى وفا نکردى .
عمر (در قبال عهدى که از او گرفتم ) به من گفت : آرى به خدا سوگند (امر خلافت را به تو بازمى گردانم ). به او گفتم : به زودى خواهى فهمید که تو از دروغگویان هستى . بعد، از منبر بالا رفتم و مقدارى دعا کردم و از خدا خواستم آنچه را برایش گفتم به او نشان دهد. و سپس با دستم هر دو چشمش را مسح کردم و به او گفتم : (ببین ) پرده ها از جلوى چشمش کنار رفت و ساریه و سایر سپاه و لشکر دشمن را مشاهده کرد و چیزى به شکست سپاهش باقى نمانده بود. به او گفتم : اى عمر، اگر مى خواهى فریاد بزن .
گفت : آیا مى توانم سخنم را به گوش آنان برسانم ؟
گفتم : مى توانى سخنت را به آنها برسانى و با صدایت آنها را ندا دهى . پس ‍ فریادى برآورد که شما آن را شنیدید (و گفت ) اى ساریه به طرف کوه بروید. صدایش را شنیدند و به کوه پناهنده شدند و سالم ماندند و پیروز شدند و در حالى که مى خندید، همان طورى که دیدید، از منبر پایین آمد و با من صحبت کرد و من نیز با او به سخنانى که شنیدید صحبت کردم .
جابر گفت : ایمان آوردیم و تصدیق کردیم و دیگران شک کردند تا این که فرستاده اى خبر آن چه را که امیرالمؤ منین (ع ) فرموده بود و عمر دیده بود و فریاد برآورده بود آورد. اکثر عامه متمرد و سرکش ، این قضیه را براى عمر منقبتى به شمار مى آوردند، خود عمر نیز چنین بود در حالى که به خدا سوگند، جز عیب و عار براى او چیز دیگرى نبود.(18)

 

18 - ابر، مرکوب على (ع ) 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
میثم تمار گفت : من در خدمت مولایم امیرالمؤ منین (ع ) بودم که جوانى داخل شد و در وسط جماعت مسلمین نشست . چون على (ع ) از بیان احکام فراغت یافت ، پسر جوان برخاست و گفت : اى ابوتراب من فرستاده اى هستم به جانب تو با رسالتى که کوه ها را به شدت مى لرزاند، از سوى مردى که کتاب خدا را از اول تا آخر حفظ کرده است و علم قضاوت ها و احکام را مى داند و او از تو در کلام سخنورتر و براى این مقام سزاوارتر است .
پس براى جواب آماده شو و با کلام ناروا سخنت را آرایش نده . غضب در چهره امیرالمؤ منین (ع ) آشکار شد و به عمار فرمود: سوار شترت شو و در میان قبایل کوفه بگرد و بگو دعوت على (ع ) را اجابت کنید تا حق را از باطل و حلال را از حرام و درست را از نادرست بشناسید.
عمار بر شتر سوار شد. طولى نکشید که سیل جمعیت به راه افتاد (گویى صحنه قیامت برپا شده است )، همان طور که خداوند در قرآن مى فرماید: ((ما ینظرون الا صیحة واحدة - الى قوله - فاذا هم من الاجداث الى ربهم ینسلون )) (یس ، 51 - 49). پس مسجد مملو از جمعیت شد و مردم به آن جا هجوم آوردند، مانند هجوم ملخ ‌ها به علف هاى تازه در ایام سرسبزیش ، پس عالم صاحب حسن و جمال و شیر بیشه شجاعت که منزه از هر گونه شرکى است برخاست و بر فراز منبر رفت ، و با سرفه اى سینه را صاف کرد. تمامى مردم که در مسجد جامع کوفه بودند، ساکت شدند. آن گاه فرمود: خدا بیامرزد کسى را که بشنود و حفظ کند. اى مردم چه کسى گمان مى کند که امیرالمؤ منین (ع ) است ؟ به خدا قسم امام ، امام نخواهد بود، مگر این که مرده را زنده بکند یا از آسمان باران بفرستد یا چیزى مانند اینها، که دیگران از انجام آن عاجز باشند. در میان شما کسانى هستند که مى دانند من نشانه پاینده و کلمه تامه و حجت بالغه هستم . همانا معاویه ، جاهلى از جاهلان عرب را به سوى من فرستاده است که با گستاخى سخنش را گفت و شما مى دانید اگر من بخواهم استخوان هایش را خرد مى کنم و زمین را در زیر پایش مى شکافم و او را در آن فرو مى برم لکن (تحمل مى کنم ، زیرا) تحمل جاهل ، صدقه است .
سپس خداى را حمد کرد و ثناى او را گفت و بر پیامبر درود فرستاد و با دستش به آسمان اشاره فرمود. پس پاره ابرى جلو آمد و پاره ابر دیگرى اوج گرفت و از آن صدایى شنیدیم که مى گفت : ((سلام بر تو اى امیرالمؤ منین و اى سید اوصیاء و اى پیشواى متقین و اى فریادرس فریاد خواهان و اى گنج مساکین و اى ملجاء و ماءواى راغبان )). حضرت به تکه ابر اشاره فرمود، نزدیک شد. میثم گفت : (مردم را دیدم که (از مشاهده این واقعه ) از خود بى خود شده بودند. پس پا فرا نهاده و سوار آن ابر گردید و به عمار فرمود: با من سوار شو و بگو: ((به نام خدا هنگام راه افتادنش و هنگام لنگر انداختنش )). عمار سوار شد و هر دو از دیدگان ما پنهان شدند. مدتى گذشت ، پاره ابر برگشت ، به طورى که بر مسجد جامع کوفه سایه انداخت . من نگاه کردم ، دیدم که مولایم بر مسند قضاوت نشسته و عمار مقابل روى اوست و مردمى دور او حلقه زده اند. سپس حضرت بر فراز منبر تشریف فرما شد و به ایراد خطبه معروف شقشقیه پرداخت .
چون خطبه را به پایان رساند، مردم مضطرب شدند و سخنان گوناگونى در مورد آن جناب گفتند: بعضى از آنها را، خداوند ایمان و یقین افزود و بعضى را کفر و طغیان . عمار گفت : ابر، ما را در هوا به پرواز در آورد تا این که پس از مدت اندکى بر شهر بزرگى مشرف شدیم ، شهر بزرگى که اطراف آن را درختان و رودخانه ها احاطه کرده بود. ابر در آن جا پایین آمد و ما (خودمان را) در شهر بزرگى یافتیم که مردم آن به زبان غیر عربى سخن مى گفتند. پس ‍ اطراف امیرالمؤ منین (ع ) جمع شدند و به او پناه آوردند. حضرت آنان را پند داد و به زبان و لغت خود آنان اندرزشان داد. سپس فرمود: اى عمار سوار شو. آن چه فرمود، اطاعت کردم و به مسجد جامع کوفه رسیدیم . سپس ‍ فرمود: اى عمار آیا شهرى را که در آن بودى مى شناسى ؟ گفتم : خدا و رسولش و ولى او داناترند. فرمود: ما در جزیره هفتم چین بودیم . همان طور که دیدى ، خطبه خواندم . همانا خداوند و رسولش را به سوى همه مردم فرستاد و بر پیامبر است که مردم را دعوت کند و مؤ منان آن ها را به صراط مستقیم راهنمایى نماید. به خاطر آن (نعمتى ) که تو را به آن سزاور نمودم ، شکرگزارى کن و از نااهلان پنهان دار. به راستى که براى خداوند، در میان خلقش الطاف پنهانى دارد که آن را جز او و پیامبر برگزیده اش کس دیگرى نمى داند.
بعضى گفتند: اى امیرالمؤ منین ، خداوند به تو این قدرت آشکار را عطا کرده است ؛ با این حال ، چرا براى جنگ با معاویه مردم را به قیام وا مى دارى ؟
فرمود: خداوند آنها را در اثر جهاد با کفار و منافقین و ناکثین و قاسطین و مارقین به بندگى فراخوانده . به خدا قسم اگر بخواهم ، این دست کوتاهم را در این سرزمین پهناور شما دراز مى کنم و با آن در شام بر سینه معاویه مى کوبم و از ریشش خواهم کند. پس دستش را دراز کرد و برگرداند و در آن موهاى زیادى بود. مردم تعجب کردند، ولى بعد از این واقعه ، خبر رسید که معاویه در همان روز که امیرالمؤ منین (ع ) دست دراز کرده بود، از تختش ‍ افتاده و غش کرده و سپس به هوش آمده در حالى که مقدارى از موهاى شارب و ریشش کنده شده است .(19)

 

19 - گواهى جنیان بر وصایت على (ع ) 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
جعفر بن عبدالحمید نقل مى کند: در جایى جمع بودیم ، شخصى گفت : على (ع ) وصى رسول خدا (ص ) بود. دیگران گفتند: این گونه نیست . آمدیم پیش ابوحمزه ثمالى و جریان را به او گفتیم ، ابوحمزه خشمگین شد و گفت : علاوه بر انسانها، اجنه نیز بر جانشینى او گواهى داده اند.
ابو خیثمه تمیمى به من گفت : زمانى که قضیه حکمیت بین معاویه و على (ع ) اتفاق افتاد، با خودم گفتم ، نه با على همراهى مى کنم و نه علیه او کارى انجام مى دهم . بالاخره به روم رفتیم . وقتى که در ساحل رود میافارقین (20) عبور مى کردم ، صدایى از پشت سرم شنیدم که مى گفت :
یا ایها السارى بشط فارق
مفارق للحق دین الخالق
متبع به رئیس مارق
ارجع الى وصى النبى (21) الصادق
برگشتم ولى چیزى ندیدم پس گفتم :
انا اءبوخیثمة التمیمى
لما راءیت القوم فى الخصوم
ترکت اءهلى غازیا للروم
حتى یکون الامر فى الصمیم (22)
باز شنیدم که گفت :
اسمع مقالى وارع قولى ترشدا
ارجع الى على الخضم الصیدا
اءن علیا هو وصى اءحمدا(23)
ابو خمیثه مى گوید: پس پیش على (ع ) برگشتم .(24)

 

20 - ظهور چشمه آب  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
از ابوسعید روایت کرده که گفت : با امیرالمؤ منین (ع ) به جانب کربلا مى رفتم و سخت تشنه شدیم ، و على (ع ) در بیابان پیاده شد سنگى را برداشت کنارى گذاشت ، دیدیم زیرش چشمه آبى است که از هر آبى که خورده بودم گواراتر و سفیدتر بود، خورد و خوردیم ، و حیواناتمان را سیر کردیم ، و روى آن را صاف کرد، و ساعتى رفتیم ، پس ایستاد و فرمود: شما را قسم مى دهم که برگردید آن چشمه را پیدا کنید، مردم هر چه گشتند نیافتند، برگشتند نزد او، و گفتند: ما نتوانستیم چیزى بیابیم .(25)

 

21 - چشمه مریم  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
حضرت على (ع ) در براثا که مسجدى است در کنار بغداد پیاده شدند در جایى تشریف برد و فرمود: این جا را لگد بزنید و پایش را به آنجا کوبید و چشمه جوشان و خروشانى منفجر شد، و فرمود: این چشمه مردم است که براى او جارى شد.(26)

 

تکلم امام على (ع ) با خورشید و اشیاء 
22 - معجزه رد شمس  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
پیغمبر اکرم (ص ) در منزل خود بود و على (ع ) هم حضور داشت ، همان دم جبرییل آمده وحى الهى آورد، رسول خدا سر مبارک خود را روى پاى على (ع ) گذاشت و سر برنداشت تا هنگامى که آفتاب غروب نمود، على (ع ) که نماز عصر را به جا نیاورده بود بى اندازه پریشان شد، زیرا نمى توانست سر پیغمبر را از روى زانوى خود بردارد و نمى توانست نماز را به طور معمول به جا آورد چاره اى نداشت جز این که همچنان که نشسته است یا اشاره رکوع و سجود را به عمل آورد.
پیامبر پس از آن که از آن حالت به خود آمد به على (ع ) فرمود: نماز عصرت قضا شد. عرض کرد: چاره اى جز این نداشتم زیرا حالت وحیى که براى شما پیش آمده بود، مرا از انجام وظیفه بازداشت .
رسول خدا(ص ) فرمود: اینک از خدا بخواه تا خورشید را به جاى اول برگرداند تا نمازت را به وقت خودش به جاى آورى ، زیرا خدا دعاى تو را مستجاب مى کند، براى این که از خدا و رسول او اطاعت کردى . على (ع ) حسب الاءمر از خدا چنان درخواستى کرد دعاى او مستجاب شد و خورشید به محلى آمد که بشود نماز عصر را خواند، على (ع ) نماز عصر را در وقت خود به جاى آورد، آن گاه خورشید غروب نمود. اسما گوید: سوگند به خدا هنگامى که خواست غروب کند صدایى اره مانند که بر چوب کشیده مى شود از آن به گوش ما رسید.(27)

 

23 - تکلم خورشید با على (ع ) 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
ابوذر گفت : رسول خدا (ص ) به على (ع ) فرمود: هنگامى که فردا صبح وقت طلوع آفتاب شد، به صحراى بقیع برو و بر روى جاى بلندى بایست ، وقتى که خورشید طلوع کرد، بر او سلام کن . همانا خداوند تعالى او را امر کرده که تو را پاسخ گوید بدان چه که در وجود توست . هنگامى که فردا صبح شد، امیرالمؤ منین (ع ) در حالى که ابوبکر و عمر و جماعتى از مهاجرین و انصار همراهش بودند، بیرون آمد تا این که به بقیع رسیده و بر بالاى منبر بلندى ایستاد.
وقتى که خورشید طلوع کرد، فرمود: سلام بر تو اى آفریده جدید خدا و مطیع او. پس صدایى از آسمان شنیده شد که گوینده اى مى گفت : و سلام بر تو باد اى اول ، اى آخر، اى ظاهر، اى باطن ، اى کسى که بر همه چیز دانایى . در این حال ، عمر و ابوبکر و مهاجر و انصار سخن خورشید را شنیدند و بى هوش شدند و پس از مدتى به هوش آمدند. در حالى که امیرالمؤ منین (ع ) از آن جا بازگشته بود و آنان نیز برخاستند و به سوى رسول خدا (ص ) آمدند و گفتند: یا رسول الله ، ما درباره على (ع ) مى گوییم انسانى است مثل ما، ولى خورشید او را خطاب کرد آن طور که خداوند خودش را خطاب کرده .
پیامبر فرمود: چه شنیدید از او؟
گفتند: شنیدیم که خورشید گفت : سلام بر تو اى اول .
فرمود: راست گفت : او اول کسى است که به من ایمان آورد.
گفتند خورشید گفت : اى آخر.
فرمود: راست گفت ، او آخرین کسى است که متعهد امر من مى شود و مرا غسل مى دهد و کفن مى کند و در قبرم مى گذارد.
گفتند: شنیدیم خورشید گفت : اى ظاهر.
فرمود: راست گفت ، او آن کسى است که علم مرا ظاهر مى کند.
گفتند: شنیدیم مى گفت : اى باطن .
فرمود: راست گفت ، همه سر مرا پنهان مى سازد.
گفتند: شنیدیم مى گفت : اى کسى که به همه چیز دانایى .
فرمود: راست گفت ، او داناترین فرد است نسبت به حلال و حرام و سنن و واجبات و آن چه شبیه آن است .
پس برخاستند و گفتند: محمد ما را در تاریکى شدیدى انداخته است و از در مسجد خارج شدند.(28)

 

24 - سبب تاءخیر نماز عصر 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
ابن بابویه در کتاب علل از حنان روایت کرده که گفت : به حضرت صادق (ع ) گفتم : به چه علت امیرالمؤ منین نماز عصر را (در وقت ظهر) ترک کرد؟ و با این که براى او واجب بود که نماز ظهر و عصر را باهم بخواند (چون مى دانست که وقت نماز عصر موفق به اداى آن نمى شود، شاید هم جهت دیگرى در نظر داشته ) که به تاءخیر انداخت ؟
فرمود: وقتى که آن جناب ، نماز ظهر را خواند، متوجه جمجمه اى شد که روى زمین افتاده بود، با او تکلم کرده فرمود: اى جمجمه تو از کیستى ؟
عرض کرد: من فلان بن فلان پادشاه آل فلانم ، امیرالمؤ منین (ع ) به او فرمود: حکایت خود، و هویت و زمانت را براى من بیان کن که چه بوده ؟
پس جمجمه شروع کرد به بیان خبر خود، و آنچه از خیر و شر در زمانش ‍ اتفاق افتاده و مشغول صحبت با او شد تا آفتاب غروب کرد، و به سه حرف از انجیل با او سخن گفت که عرب کلام او را نفهمید، و چون از حکایت جمجمه فارغ شد به خورشید فرمود: برگرد، خورشید گفت : بعد از آنکه غروب کردم برنمى گردم ، حضرت خداوند عزوجل را خواند، و خدا هفتاد هزار ملک که هفتاد هزار زنجیر آهنین با آنها بود را به سوى خورشید فرستاد، و زنجیرها را به گردنش گذاشته آن را به رو کشیدند تا سفید و روشن برگشت ، و امیرالمؤ منین (ع ) نماز خواند، آن گاه مانند ستاره سقوط کرد (و پایین افتاد). و علت تاءخیر در نماز عصر این بود.(29)

 

25 - بازگشت خورشید در بابل  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
پس از رحلت پیغمبر حضرت على (ع ) در بابل تشریف داشت و مى خواست از فرات عبور کند، عده بسیارى از یارانش به عبور دادن مرکب ها و توشه ها از آب فرات اشتغال داشتند، آن حضرت با گروهى از اصحاب نماز عصر را خواند و مردم هنوز از کار عبور از فرات فارغ نشده بودند که خورشید غروب کرد، در نتیجه نماز عصر عده بسیارى قضا شد و از نماز جماعت با آن حضرت محروم ماندند و در این خصوص با آن جناب به گفتگو پرداختند.
على (ع ) که اصحاب خود را این گونه نگران دید از خداى متعال درخواست کرد تا خورشید را به محل اول خود برگرداند تا همه اصحاب بتوانند نمازشان را در وقت خود بخوانند. خداى متعال دعاى او را اجابت کرد و در افق وقت عصر ظاهر شد و چون مردم از سلام نماز فارغ شدند، خورشید غروب کرد و صداى عجیب هولناکى به گوش رسید که مردم ترسیدند و به تسبیح و تهلیل و استغفار پرداختند و از خدا سپاسگزارى نمودند که چنین نعمتى به آنها ارزانى داشت .
این خبر در عالم منتشر شد و همه جا نقل مجالس بود. سید حمیرى در این باره چنین سروده :
چون نماز عصر او قضا شد و آفتاب غروب کرد دوباره به حال اول برگشت و نور او هنگام عصر را نمودار ساخت و سپس چون ستاره اى که سقوط کند غروب نمود و بار دیگر در بابل نیز همین قضیه اتفاق افتاد با این که چنین پیشامدى براى هیچ گوینده فصیحى پیش نیامده مگر براى یوشع بن نون و پس از آن براى على (ع ) و آرى رد شمس از امر عجیبى حکایت مى کند.(30)

 

26 - خورشید هفت بار با على (ع ) سخن گفت 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
خورشید هفت مرتبه با على (ع ) سخن گفت ، اول ؛ گفت : یا امیرالمؤ منین ! نزد خدا شفاعت کن که مرا عذاب نفرماید.
دوم ؛ گفت : مرا امر کن تا دشمنانت را بسوزانم .
سوم ؛ هنگامى که على (ع ) در بابل به او فرمود: برگرد. گفت : لبیک .
چهارم ؛ وقتى که به او فرمود: خطایى از من سراغ دارى ؟ به عزت پروردگارم اگر خدا مردم را مانند تو آفریده بود آتش خلق نمى شد.
پنجم ؛ در زمان خلافت ابوبکر مسلمانان بر سر نماز اختلاف کردند و با على (ع ) مخالفت کردند، در این جا خورشید گفت : حق به جانب او و به دست او و همراه او است ، و همه قریش و حاضرین شنیدند.
ششم ؛ خورشید سطل آب براى على (ع ) آورد و وضو گرفت ، فرمود: تو کیستى ؟ گفت : خورشید فروزان !
هفتم ؛ زمانى که رحلت على (ع ) نزدیک شد خدمت او آمده سلام کرد و سفارش هایى به هم کردند.(31)

 

27 - تبدیل کوه به نقره  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
پیغمبر (ص ) فرمود: اى على ! خدا را به جلال محمد و آل پاکش - که بعد از محمد تو بزرگ ایشانى - بخوان که این کوه ها را به هر چیز که مى خواهى مبدل کند، پس على (ع ) خدا را خواند و کوه ها مبدل به نقره شد (و به اذن پروردگار به زبان آمده ) گفتند: یا على اى وصى رسول خدا! خداوند به ما دستور داده که مطیع امر تو باشیم اگر مى خواهى از ما براى پیشبرد کارت انفاق دهى هر زمان که بخواهى ما حاضریم و تو مى دانى حکم و دستور خود را درباره ما جارى سازى .
پس از آن مبدل به مشک و عنبر و یاقوت و سایر چیزهاى قیمتى شده به همین نحو به آن حضرت آمادگى خود را جهت فرمان آن بزرگوار اعلام داشتند. پس از آن رسول خدا (ص ) فرمود: خدا را به محمد و آل پاکش - که بعد از محمد (ص ) تو بزرگ آنهایى - بخوان که درخت هاى آن جا را به صورت مردانى مسلح و سنگ ها را به صورت شیران و پلنگ ها و افعى ها در آورد، على (ع ) به همان قسم خدا را خواند، تمامى کوه ها از مردان مسلح و شیران و پلنگ ها و افعى ها پر شده و هر کدام گفتند: یا على اى وصى رسول خدا(ص )، ما را خداوند مسخر فرمان تو قرار داده است .(32)

 

28 - شهادت سنگریزه  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
سلمان گفت : نزد پیغمبر (ص ) نشسته بودیم که على بن ابى طالب (ع ) وارد شد حضرت ، سنگریزه اى به او داد، سنگریزه در دست على (ع ) قرار نگرفته بود که به سخن آمده مى گفت : معبودى جز خدا نیست ، محمد پیغمبر خداست به پروردگارى خدا، نبوت محمد و ولایت على بن ابى طالب (ع ) راضى هستم .(33)

 

29 - سلام کردن ملک موکل آب  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
از جابر روایت کرده است که گفت : با امیرالمؤ منین (ع ) در کنار فرات مى رفتیم که ناگاه موج عظیمى برخاست و آن جناب را پوشاند به طورى که از نظر من پنهان شد، سپس از اطراف او عقب رفت و هیچ رطوبتى بر آن جناب نبود، و من از این جریان ترسناک و متعجب شده ، جریان را از حضرت پرسیدم ، فرمود: آن را دیدى ؟
گفتم : آرى .
فرمود: ملک موکل بر آب بیرون آمد و بر من سلام کرد و مرا در آغوش ‍ گرفت .(34)

 

30 - گفت و گو با سنگ  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
از ابن عباس روایت کرده که گفت : با على (ع ) از جنگ صفین بر مى گشتیم لشکر تشنه شد، و در آن زمین آبى نبود، و به على (ع ) از تشنگى شکایت کردند، حضرت شروع به گشتن کرد تا این که سنگى را دید، روى آن ایستاد و فرمود: اى سنگ آب کجاست ؟
عرض کرد: سلام بر تو اى وارث علم نبوت ! آب در زیر من است اى وصى محمد، پس صد نفر روى سنگ افتادند و نتوانستند حرکتش دهند، و آن جناب روى آن ایستاد و لبهایش را حرکت داد و با دستش آن را بلند کرد، و به یک چشم بر هم زدن از جا کنده شد، چشمه آبى در زیرش بود از عسل شیرین تر، و از برف سردتر، خوردند و اسبان و شترانشان جاى خود برگرد، و سنگ شروع به چرخیدن کرد تا روى چشمه افتاد.(35)

 

31 - وقوع زلزله شدید 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در زمان ابوبکر و عمر، زلزله شدیدى در مدینه رخ داد، به طورى که عموم مردم ترسیدند. نزد ابوبکر و عمر رفتند، مشاهده کردند آن دو نفر از شدت ترس به شتاب حضور امیرالمؤ منین (ع ) مى روند.
مردم هم به تبعیت آنها حضور آن حضرت رسیدند. امیرالمؤ منین (ع ) از منزل خارج شدند. ابوبکر و عمر و عموم در عقب آن بزرگوار رفتند تا به باروى شهر رسیدند. آن حضرت روى زمین نشست مردم هم اطراف او نشستند. دیوارهاى مدینه مانند گهواره حرکت مى کرد اهل مدینه از شدت ترس صداهاى خود را بلند کرده و فریاد مى زدند: یا على به فریاد ما برس ، هرگز چنین زمین لرزه اى ندیدیم . لب هاى آن حضرت به حرکت آمد و با دست به زمین زد و فرمود: اى زمین آرام و قرار بگیر. زمین به اذن خدا ساکت شد و قرار گرفت .
مردم از اطاعت و فرمانبردارى زمین از امیرالمؤ منین تعجب کردند، فرمود: شما تعجب کردید که اطاعت امر من نمود وقتى به او گفتم : قرار بگیر؟
عرض کردند: بلى ، یا امیرالمؤ منین .
فرمود: من همان انسانى هستم که خداوند در قرآن مى فرماید:
(و قال الانسان مالها) به زمین مى گویم بیان کن براى من حوادث و اخبارى که بر روى تو واقع شده و انجام گرفته است و به من بگو عمل هایى که مردم در روى تو به جا آورده اند.
پس از آن فرمود: اگر این همان زمین لرزه هایى بود که خداوند در سوره زلزله مى فرماید زمین به من اخبار خود را خبر مى داد، ولى آن نیست .(36)
و در حدیث آمده است که پیغمبر (ص ) فرمود: آیا مى دانید که اخبار آن چیست ؟
گفتند: خدا و پیامبرش داناتر است .
فرمود: اخبار آن این است که شهادت مى دهد بر هر بنده و کنیز و هر مرد و زن به آن چه در روى آن انجام داده مى گوید: فلانى ، فلان کار را در فلان روز از فلان ماه انجام داده .
این خبر دادن زمین است .(37)

 

32 - سخن گفتن زمین با امام (ع ) 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
اسماء بنت عمیس گوید: فاطمه زهرا(س ) فرمود: یکى از شب ها که على (ع ) بر من وارد شد مرا به هراس انداخت .
عرض کردم : چگونه تو را به هراس انداخت اى سرور زنان عالمین .
فرمود: شنیدم که زمین با او حرف مى زد و او نیز با او سخن مى گفت .(38)

 

33 - طى الارض نمودن على (ع ) 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
ابن هبیره از دورى فرزندان و اشتیاق خودش به دیدار آنها با على (ع ) سخن مى گفت ، على (ع ) به او دستور داد که چشمانش را ببندد، چشمش را هم گذاشت باز کرد دید در مدینه در خانه خود است ، بر بام خانه رفت و اندکى نشست سپس فرمود: بیا برگردیم ، و چشمش را به هم گذاشت و باز دید در کوفه است ، و تعجب کرد!(39)

 

تکلم امام على (ع ) با حیوانات  
34 - تکلم با شیر 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
منقذین اصبغ اسدى گوید: ((در شب نیمه شعبان در خدمت امیرالمؤ منین (ع ) بودم ، امام سوار شترى شدند و براى کار مهمى به دهى رفتند، در اثناى راه در جایى فرود آمدند و خواستند که تجدید وضو نمایند، من افسار شتر را داشتم ، یک مرتبه گوش هاى شتر تیز و مضطرب شد که نتوانستم آن را نگه دارم ؛ امام پرسید: چه شده است ؟
عرض کردم : شتر چیزى دیده که این طور بى تابى مى کند.
امام نگاه کرد و فرمود: درنده اى است ؛ ذوالفقار را برداشت و نعره اى زد و چند قدم برداشت ؛ آن درنده شیر بود چون صداى امام را شنید نزدیک آمد و مانند گناهکاران ، سر در پیش انداخت ؛ امام دست دراز کرد موى گردن شیر را گرفته و فرمود: مگر نمى دانى من اسدالله و ابوالاشبال (پدر بچه شیرها) و حیدرم ، قصد شترم را نمودى ؟
شیر به زبان فصیح عرض کرد: یا امیرالمؤ منین (ع )! هفت روز بود که شکارى به دستم نیفتاد و گرسنگى بى طاقتم کرده است ، از دور شبح شما را دیدم خجل که خداى تعالى بر من گوشت دوستان و عترت شما را حرام گردانیده و بر دشمنان شما حلال نموده است . امام دست بر پشت شیر کشید و با او حرف زد تا آن که عرض کرد: یا ولى الله ! گرسنگى ، گرسنگى ؛ امام دست برآورد و فرمود: خداوندا! به حق محمد و آل محمد (ص ) او را روزى ده ؛ همان حال ، چیزى نزد شیر آمد و به خوردن مشغول شد.
بعد امام پرسید: مسکن تو کجاست ؟
گفت : کنار رود نیل .
فرمود: این جا چه مى کنى ؟
عرض کرد: به قصد زیارت شما به حجاز آمدم ، در آن جا کوفه را نشان دادند و نزد شما آمدم ، حال اجازه رفتن مى خواهم که دو پسر و جفتى دارم که از من بى خبرند.
چون اجازه گرفت ، عرض کرد: یا امیرالمؤ منین (ع )! در این سفر به قادسیه مى روم و از گوشت سنان بن و اهل شامى که از دشمنان شماست ، و در جنگ صفین گریخته ، توشه راه کنم . امام دعا کرد و شیر رفت )).
منقذبن اصبغ گوید:((متعجب و حیران شدم که امام فرمود: اى منقذ! از این واقعه تعجب نمودى ؟! بدان خدایى که دانه را مى رویاند و خلق را مى آفریند، اگر از معجزاتى که رسول خدا به من تعلیم داده ، ظاهر کنم مردم به گمراهى مى افتند؛ و بعد امام متوجه نماز شد و پس از آن نمازش تمام شد در خدمتش بودم تابه قادسیه رسیدیم که هنگام اذان صبح بود؛ و در میان مردم غوغایى بود که مى گفتند: سنان بن و اهل شامى را شیرى خورد و استخوان هاى بدنش را نشان دادند؛ من واقعه سخن گفتن شیر را با امام را براى مردم نقل کردم ، مردم دویدند و به خدمت امام رسیدند و از وجودش ‍ تبرک مى جستند.))(40)

 

35 - شهادت جامه یهودیان  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
استدلال على (ع ) در باطل بودن دین یهود این بود که به آنها فرمود: همانا ما را (بر اثبات دین خود) دلیلى است که آن معجزه روشن و واضح است ، آن گاه شتران یهود را صدا کرده ، فرمود: اى شتران براى محمد و وصى او شهادت دهید، پس شتران بر یکدیگر سبقت گرفته ، گفتند: راست گفتى ، راست گفتى اى وصى محمد، و این یهودیان دروغ گفتند.
حضرت فرمود: این یک نوع از شهودند، (آن گاه فرمود:) اى جامه هاى یهود که بر تن آنهایید، شهادت دهید براى محمد و وصیش ، پس همه جامه هاى آنان به زبان آمده گفتند: راست گفتى یا على ، شهادت مى دهیم که حقا محمد، فرستاده خدا است ، و این که تو، یا على (ع ) حقا وصى اویى .(41)

 

36 - آشکار شدن توطئه  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
وقتى پیغمبر (ص ) به جانب تبوک رفت ، على (ع ) (در راه ) به او ملحق شد، (و حضرت رسول (ص ) دستور داد که بازگردد) و چون به جاى خود برگشت ، (منافقان ) براى کشتنش تدبیرى کرده ، دستور دادند در راهش ‍ گودالى عمیق به قدر پنجاه ذراع حفر کردند، و آن را با نى هاى نازک پوشاندند، و اندکى خاک به قدرى که نى هاى را بپوشاند روى آن ریختند، و این گودال در راهى بود که آن جناب ناچار بود از آن عبور کند، و مى خواستند او با مرکبش در آن جا بیفتند، و آن را عمیق کرده بودند، و اطرافش زمین سنگلاخى بود، نقشه ریخته بودند که وقتى او با مرکبش در آن چاه رسید اسبش گردنش را برگرداند و خدا آن را طولانى کرد تا لبانش به گوش او رسید و گفت : یا امیرالمؤ منین (ع ) این جا چاهى براى تو کنده شده ، و نقشه مرگ براى تو کشیده شده ، و تو بهتر مى دانى پس از آن عبور نکن .
فرمود: خداوند تو را که نصیحت کننده اى براى من جزاى خیر دهد، همچنان که براى من تدبیر مى کنى و همانا خدا تو را از پاداش نیک خود محروم نمى کند، و رفت تا به آن مکان مشرف شد و اسب از ترس عبور از آن جا ایستاد، و على (ع ) فرمود: به اذن خدا به سلامت و اعتدال برو، در حالى که کار تو عجیب و عمل تو بى سابقه است . اسب پیش رفت و خداوند زمین را سخت و محکم کرد و چاه را پر کرد، و آن جا را مثل جاهاى دیگر قرار داد، و چون على (ع ) از آن جا گذشت آن اسب گردنش را برگرداند و لبانش ‍ را بر گوش او گذاشت و گفت : اى مولاى من چقدر تو نزد پروردگار جهان کرامت دارى ، تو را از این چاه به سلامت عبور داد.
فرمود: خداوند تو را در عوض آن نصیحتى که به من کردى این چنین سالم گرداند، (حضرت عسگرى ) فرمود: سپس صورت اسب را به نزدیک کفلش ‍ برگرداند و مردم با او بودند، بعضى جلو و بعضى عقب ، و به آنها گفت : خاک این جا را عقب بزنید، عقب زدند، دیدند آن جا طورى است که هر کس از آن جا بگذرد در آن چاه مى افتد، فرمود: پس همه از آنچه دیدند اظهار وحشت و تعجب کردند، فرمود: مى دانید چه کسى این کار را کرده ؟
گفتند: نه ، فرمود: لکن این اسب من مى داند، اى اسب ، آن چگونه بوده و که این تدبیر را کرده ؟
اسب گفت : یا امیرالمؤ منین وقتى خداى عزوجل بخواهد، آنچه را مردم نادان مى خواهند محکم کنند، نقض کنند، محکم کنند. نقض کند، یا آن چه را مردم نادان مى خواهند نقض کنند، محکم کند. پس خدا غالب است و مردم مغلوب اند، اى امیرالمؤ منین فلان و فلان و ده نفر را شمرد، با همدستى و توطئه بیست و چهار نفر که در راه با پیغمبر (ص ) بودند و نقشه قتل او را در عقبه ریختند این کار را کردند و خداوند در حفظ پیغمبر و ولى خود غالب است و کفار بر او غالب نمى شوند، پس بعضى از اصحاب از امیرالمؤ منین (ع ) خواستند که قضیه را براى پیغمبر(ص ) بنویسد و قاصد تندرویى نزد او بفرستد على (ع ) فرمود: قاصد خدا سریع تر نزد پیغمبر(ص ) مى رود و نامه او جلوتر مى رسد (یعنى خدا به او خبر مى دهد).(42)

 

37 - آگاهى از بطن شتر 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
سلمان فارسى روایت کرده که : روزى خدمت پیغمبر(ص ) بودم یک اعرابى آمد و گفت : اى محمد مرا از آنچه در شکم این شتر است خبر ده تا بدانم ، آنچه آورده اى حق است ، و به خداى تو ایمان آوردم و از تو پیروى کنم ، پس ‍ پیغمبر (ص ) به على (ع ) رو کرد و فرمود: جوابش را بده ، على (ع ) مهار شتر را گرفت و دست بر سینه اش کشید، سپس دستش را به آسمان بلند کرد و گفت : خدایا! تو را به حق محمد و اهلبیتش ، و به اسم هاى نیکو و موجودات کاملت این شتر را به زبان آور تا ما را از آنچه در شکم دارد خبر دهد، ناگاه شتر رو به على (ع ) کرد و گفت : یا امیرالمؤ منین ! روزى این مرد بر پشت من سوار بود و به زیارت پسر عمویش مى رفت و با من مواقعه کرد و من از او آبستنم .
اعرابى گفت : واى بر شما این پیغمبر (ص ) است یا او؟
گفتند: او پیغمبر است و این وصى و پسر عموى او است .
اعرابى گفت : گواهى مى دهم که معبودى جز خدا نیست ، و تو پیغمبر خدایى ، و از پیغمبر خواست که از خدا بخواهد، شر چیزى را که در شکم شتر است برطرف کند، و خدا شر را از او گرداند، و اسلام آن مرد نیکو شد.
راوندى فرموده : عادت این شتر این است که از مرد آبستن نمى شود، ولى خداوند این عادت را در این جا براى معرفى پیغمبرش ایجاد کرد، با این که ممکن است نطفه مرد تا آن وقت به همان هیئت در شکم شتر مانده و هنوز علقه (:خون بسته ) نشده بود، و خدا شتر را به سخن آورد تا صدق سخن پیغمبرش معلوم شود.(43)

 

38 - مسخ شدن ماهى جرى  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
جمعى در کوفه خدمت على (ع ) رسیده گفتند: یا امیرالمؤ منین این ماهى جرى را در بازارها مى فروشند.
گفت : پس على (ع ) تبسم کرد و فرمود: برخیزید تا چیز عجیبى به شما بنمایم ، و درباره وصى (پیغمبر(ص )) خود چیزى جز خیر و خوبى نگویید.
برخاستند و همراهش کنار فرات رفتند، و آب دهان در فرات انداخت و
و کلماتى فرمود، ناگهان یک ماهى جرى با دهان باز سر از آب بیرون کرد، امیرالمؤ منین (ع ) فرمود: واى بر تو و قومت تو کیستى ؟
گفت : ما اهل قریه اى نزدیک دریا بودیم ، که خدا در کتاب خود مى فرماید: ((چون ماهیانشان روز شنبه کنار دریا مى آمدند. اعراف /64)) پس خدا ولایت و دوستى تو را بر ما عرضه کرد، و ما نپذیرفتیم ، و مسخمان کرد، و بعضى در خشکى هستیم و بعضى در دریا، اما اهل دریا پس ما جرى هاییم ، و اما اهل خشکى سوسمار و موش صحرایى است ، آن گاه امیرالمؤ منین (ع ) به ما نگاه کرد و فرمود: گفتار او را شنیدند؟
گفتیم : آرى .
فرمود: به آن کسى که محمد را به پیغمبرى برانگیخت اینها مانند زنان شما حیض مى شوند.(44)

 

39 - تکلم با فیل  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
پیغمبر (ص ) على (ع ) را براى جنگ با جلندا به عمان فرستاد، جنگ عظیمى میان آنها روى داد، تا این که فرمود: کندا(غلام جلندا) بر فیل سفیدى سوار شد و با لشکرى که سى فیل همراه داشت به مسلمین حمله کرد، على (ع ) از استر پیاده شد و سرش را برهنه کرد، بیابان روشن شد، نزدیک فیل ها رفت و سخنى با آنها گفت که ما نمى فهمیدیم ، بیست و نه فیل برگشته با مشرکین جنگیدند تا به دروازه عمان واردشان کردند و برگشتند و گفتند: یا على (ع )! ما همه به محمد ایمان داریم جز آن فیل سفید. پس حضرت بانگ بر او زد ایستاد و ضربتى بر او زد سرش را دور افکند و کندا از پشتش به پایین افتاد.(45)

 

40 - تکلم اژدها با على (ع ) 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
امام صادق (ع ) فرمودند: امیرالمؤ منین (ع ) در روز جمعه بر بالاى منبر در مسجد کوفه خطبه مى خواند که صداى دویدن مردم را شنید که بعضى ، بعضى را پایمال مى کردند. حضرت به ایشان فرمود: شما را چه شده ؟
گفتند: یا امیرالمؤ منین ، مارى بسیار بزرگ داخل مسجد شده که ما از آن هراسانیم و مى خواهیم آن را به قتل برسانیم .
حضرت فرمود: احدى از شما به آن نزدیک نشود و راه را براى او باز کنید که او فرستاده اى است و براى حاجتى آمده .
راه را برایش گشودند او نیز از میان صف ها گذشت و از منبر بالا رفت ، دهانش را بر گوش امیرالمؤ منین (ع ) نهاد و در گوش آن حضرت صدایى کرد و امیرالمؤ منین (ع ) گردن خود را کشیده و سرش را تکان مى داد. سپس ‍ امیرالمؤ منین (ع ) مانند صداى او صدایى برآورد و مار از منبر به پایین آمد و در میان جمعیت فرو رفت . مردم هر چه توجه کردند، دیگر او را ندیدند. عرض کردند: یا امیرالمؤ منین ، این مار بزرگ که بود؟
حضرت فرمود: این ، درجان بن مالک ، جانشین من در میان جن هاى مسلمان است ، آنها در موضوعاتى اختلاف کرده بودند؛ لذا او را به نزد من فرستادند و او نزد من آمد و از مسایلى پرسش نمود و من جواب مسایلش را دادم ، سپس بازگشت .(46)
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
على (ع ) بر منبر جامع کوفه بودند، ناگاه مردى براى وضو گرفتن از جا بلند شد.
آن شخص از مسجد بیرون رفت به سوى رحبه تا وضو بگیرد، ناگاه مار بزرگى مانع او شد.
پس از مقابل آن مار فرار کرد و به خدمت على (ع ) آمد و قضیه را به آن حضرت نقل کرد. على (ع ) بلند شد و تشریف آورد نزدیک آن سوراخى که افعى در آن بود.
شمشیر مبارک را بر در سوراخ گذاشت و فرمود: افعى از این جا خارج شو. طولى نکشید که آن مار بیرون آمد و با آن حضرت صحبت کرد، على (ع ) به آن مار عتاب کرد چرا مانع این مرد از وضو گرفتن شدى ؟ جواب داد: این مرد شما را چهارمین خلیفه مى داند یعنى شیعه شما نیست . آن گاه امیرالمؤ منین (ع ) به آن مرد فرمود: تو مرا خلیفه چهارم مى دانستى ؟
پس آن مرد بر سر خود زد و اسلام خود را کامل نمود.(47)

 

42 - شهادت فرات بر وصایت على (ع ) 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
امام صادق (ع ) مى فرماید: هنگامى که على (ع ) از جنگ صفین برمى گشت ، در ساحل فرات ایستاد و فرمود: اى وادى ! من کیستم ؟ رود مضطرب شد و امواج به هم خوردند و مردم نگاه مى کردند. صدایى از فرات شنیدند که گفت : ((اشهد ان لا اله الا الله و ان محمدا رسول الله و ان علیا امیرالمؤ منین حجة الله على خلقه )).
امام صادق (ع ) مى فرماید: وقتى که على (ع ) از صفین برمى گشت بر ساحل فرات ایستاد و با چوب دستى خود بر آب زد و فرمود: جارى شو. پس ‍ دوازده چشمه جارى شد و مردم نگاه مى کردند. سپس با زبانى سخن گفت که مردم نفهمیدند. آن گاه مارها سرشان را از رودخانه بیرون آوردند و ((لااله الاالله )) و تکبیر گفتند و بعد از آن گفتند: ((السلام علیک یا حجة الله فى ارضه ، و یا عین الله فى عباده )) قوم تو در صفین تو را خوار کردند چنانچه قوم هارون بن عمران را.
حضرت به مردم فرمود: ((آیا شنیدید؟))
گفتند: بلى .
پس فرمود: ((این معجزه من براى شماست و شما را بر آن شاهد مى گیرم )).(48)

 

43 - گفت وگو با ماهیان  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
رود فرات طغیان کرد به اندازه اى که نزدیک بود خانه هاى کوفه بر اثر طغیان آب ، منهدم شود، مردم از این بلا به حضرت على (ع ) پناهده شدند، على (ع ) بر استر رسول خدا(ص ) سوار شده و مردم در رکاب او مى آمدند، چون به کنار رود فرات رسید از مرکب پایین آمد، وضو گرفت در گوشه اى که مردم او را مى دیدند مشغول نماز شد و دعاهایى که بیشتر مردم مى شنیدند قرائت فرمود، سپس به طرف فرات رفت چوبى که در دست داشت بر آب زده فرمود: به خواست خدا کم شو، آب آن قدر فرو رفت که ماهیان کف دریا دیده شدند، بسیارى از آنها به حضرت على (ع ) به عنوان امیرالمؤ منین سلام کردند و عده اى از آنها از قبیل جرى ، مارماهى ، زمار سخنى نگفتند، مردم متعجب شدند که چرا بعضى سخن گفتند و برخى ساکت ماندند، فرمود: خداى متعال ماهیان حلال گوشت را به سلام بر من امر کرد و ماهیان حرام گوشت را از گفتگوى با من ممانعت فرمود و این خبر مشهورى است و در شهرت به پایه گفتگوى گرگ با پیغمبر و تسبیح سنگ ریزه در کف دست آن حضرت و ناله درخت به آن جناب و سیر کردن عده بسیارى را با غذاى اندک مى باشد و کسى که بخواهد به چنین معجزه اى اعتراض کرده و طعنه بزند مساوى با آن است که معجزات پیغمبر را قبول ننموده و اعتراض ‍ نماید.(49)

 

44 - سلام پرندگان  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
دسته اى مرغابى بالاى سر على (ع ) در هوا پرواز مى کردند و صدا مى کردند، حضرت فرمود: به ما سلام مى کنند، منافقان به هم چشمک زدند، فرمود: قنبر! برو به این پرندگان بگو: نزد امیرالمؤ منین بیایید، پس در صحن مسجد پایین آمدند، و حضرت به لغتى که ما نمى فهمیدیم به آنها سخنى فرمود، مرغ ها گردن به سوى او دراز کرده صدا کردند، فرمود: به ما سلام کردند.(50)

 

45- پرندگان على (ع ) را مى شناختند 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
جابر انصارى گفت : در صحرا با على (ع ) بودم ، ناگاه آن حضرت به بالاى سر آن حضرت نگاه کرد.
تبسم فرمود و خندید و گفت : آفرین اى پرنده .
گفتم : اى مولاى من با کدام پرنده صحبت مى کنید؟
فرمود: مرغى که در هواست آیا خوش دارى آن را ببینى و کلامش را بشنوى ؟
عرض کردم : بلى اى مولاى من .
در این هنگام آن حضرت کلماتى به صورت پنهانى فرمود، ناگاه پرنده اى به سوى زمین پایین آمد و بر دست على (ع ) نشست . آن حضرت دست مبارکش را بر پشت او کشید و فرمود: سخن بگو به اذن خدا منم على بن ابیطالب . آنگاه خداوند قوه نطقى به او عطا فرمود تا آن که به زبان عربى آشکارا گفت : السلام علیک یا امیرالمؤ منین و رحمة الله و برکاته .
حضرت جواب سلام او را داد و فرمود: بگو که از کجا آب و دانه مى خورى در این صحراى خشک که هیچ سبزى نمى روید و آبى نیست ؟
گفت : اى مولاى من زمانى که گرسنه شوم ولایت شما اهل بیت را به خاطر مى آورم . پس سیر مى گردم و زمانى که تشنه شوم از دشمنان شما، بیزارى مى جویم پس سیراب مى شوم . على (ع ) فرمود: بارک الله فیک پس آن مرغ پرواز کرد.(51)

 

46 - شهادت شتر 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
از سید مرتضى اعلى الله مقامه نقل است که عمار یاسر گفت : در حضور امیرالمؤ منین على (ع ) بودم ناگاه صدایى برخاست پس فرمود: اى عمار ذوالفقار مرا بیاور.
سپس فرمود: بیرون برو و این مرد را از ظلم کردن به زنش بازدار. عمار گفت : از مسجد خارج شدم ناگهان دیدم یک زن و یک مرد زمام زمام شترى را گرفته اند زن مى گوید: مال من است .
عمار گفت : به آن مرد گفتم حضرت امیر(ع ) مى فرماید در حق این زن ظلم مکن .
جواب داد على (ع ) مشغول به شغل خود باشد و دستش را از خون مسلمانهایى که در بصره کشته است بشوید.
عمار رضى الله عنه گفت : برگشتم تا این که به مولاى خود خبر دهم وقتى داخل مسجد شدم دیدم آن حضرت را که مى آید و آثار غضب در صورتش ‍ ظاهر است ، به آن مرد فرمود: واى بر تو، شتر این زن را بده .
جواب داد: این شتر مال من است .
امیر(ع ) فرمود: دروغ مى گویى .
گفت : چه کسى شهادت مى دهد که این شتر از آن زن است ؟
على (ع ) فرمود: شاهدى شهادت بدهد که احدى از اهل کوفه تکذیب آن ننماید.
پس على (ع ) فرمود: اى شتر صاحب تو کیست ؟
آنگاه شتر به زبان فصیح گفت : یا امیرالمؤ منین و یا سید الوصیین من از آن این زن هستم .
و در بعضى از روایات آمده است که گفت : نوزده سال است که من از آن این زن هستم .
پس به آن زن فرمود: بگیر شتر خود را آنگاه على (ع ) پیش آمد و آن شخص ‍ را ذوالفقار به دو نیم کرد.(چون حکم ناصبى قتل است ).(52)

 

47 - سلیمان بنى هاشم  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
از سید رضى منقول است که در کتاب مناقب الفاخره از عمار یاسر روایت نموده است که : من و امیرالمؤ منین (ع ) در مسجد جامع کوفه بودیم و شخص دیگرى نبود در آن جا ناگاه دیدم امیرالمؤ منین (ع ) مى فرماید: تصدیق کن او را تصدیق کن او را.
پس متوجه شدم به طرف راست و چپ ، احدى را ندیدم تعجب کردم .
آنگاه على (ع ) فرمود: اى عمار با خود مى گویى که على با چه کس تکلم مى کند؟
عرض کردم : بلى مطلب این است .
آنگاه فرمود: سرت را بلند کن چون سر خود را بلند کردم مشاهده کردم دو عدد کبوتر با هم حرف مى زنند فرمود: اى عمار مى دانى چه مى گویند؟ عرض کردم : نه یا امیرالمؤ منین .
فرمود: آن کبوتر ماده به کبوتر مى گوید: آیا زن دیگرى اختیار نموده اى و مرا ترک گفته اى ؟ آن کبوتر نر قسم مى خورد که چنین کارى نکرده ام .
پس آن پرنده ماده مى گوید: من تو را تصدیق نمى کنم . پس کبوتر نر گفت : قسم به حق این شخص که در مقابل ماست من زن دیگرى نگرفتم . خواست آن ماده او را تکذیب کند، گفتم : تصدیق کن او را، تصدیق کن او را.
عمار گفت : عرض کردم : یا امیرالمؤ منین من نمى دانستم که احدى غیراز سلیمان بن داود زبان منطق پرندگان را بداند. آن جناب فرمود: اى عمار البته سلیمان بن داود سؤ ال کرد خدا را به احترام ما اهل بیت تا این که دانست منطق طیر را و در روایت دیگر حضرت صادق (ع ) فرمود: که على (ع ) فرموده است : ما مى دانیم زبان حیوانات را هم چنان که مى دانست سلیمان بن داود و ما نیز نطق هر جنبنده در آب یا خشکى را مى دانیم .(53)

 

تکلم امام على (ع ) با مردگان 
48 - تکلم على (ع ) با کشتگان جمل  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
حضرت على (ع ) پس از جنگ جمل در میان صفوف حرکت مى کرد و آنها را مى شکافت تا آن که به((کعب بن سورة )) رسید (کعب قاضى بصره بود و این ولایت را به او، عمربن خطاب داده بود. کعب در میان اهل بصره در زمان عمر و عثمان به قضاوت باقى بود؛ چون فتنه اهل جمل در بصره علیه امیرالمؤ منین (ع ) برپا شد، کعب قرآنى بر گردن خود حمایل نمود و با تمام فرزندان و اهل خود براى جنگ با آن حضرت خارج شد، و همگى آنها کشته شدند.)
وقتى حضرت از کنار جنازه کعب عبور فرمود، در آنجا درنگ کرد و فرمود: و فرمود: کعب را بنشانید، کعب را بین دو مرد نشاندند.
حضرت فرمود: اى کعب بن سوره ! ((قد وجدت ما وعدنى ربى حقا فهل وجدت ما وعد ربک حقا))؟ آن چه را که پروردگار من به من وعده داد یافتم که تمامش حق بود، آیا تو هم وعده هاى پروردگارت را به حق یافتى ؟ و سپس فرمود: کعب را بخوابانید. حضرت کمى حرکت کرد تا به طلحة بن عبدالله رسید که او هم در میان کشتگان افتاده بود، حضرت فرمود: او را بنشانید، نشاندند و همان خطاب را عینا به طلحه فرمود و سپس فرمود: طلحه را بخوابانید.
یکى از اصحاب به آن حضرت گفت : اى امیرالمؤ منین ! در سخن گفتن شما با این دو مرد کشته که کلامى را نمى شنوند چه فایده اى داشت ؟
حضرت فرمود: اى مرد! سوگند به خدا آنها کلام مرا شنیدید، همان طورى که اهل قلیب (چاه بدر) کلام رسول خدا(ص ) را شنیدند.(54)

 

49 - گفت وگوى على (ع ) با جمجمه انوشیروان  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
على (ع ) به مداین نزول اجلال فرموده به ایوان کسرى و در خدمت آن حضرت جماعتى از اهل ساباط مداین و از جمله آنها شخصى بود به نام دلف که پسر منجم کسراء بود چون ظهر شد فرمود: اى دلف بلند شو و همراه من باش . پس آن حضرت در غرفه هاى اطراف ایوان کسرى تشریف مى برد و مى فرمود: دلف این مکان براى چنین چیز و آن غرفه دیگر براى چیز دیگر بوده است . دلف جواب مى داد: به خدا قسم واقع همین است که مى فرمایید گویا شما در زمان کسرى بوده اید و مشاهده نموده اید که از آنها خبر مى دهید.
سپس به یک جمجمه اى نگاه کردند (یعنى سر مرده اى کهنه که گوشت هاى آن ریخته و استخوان آن مانده باشد) سپس به بعضى از حضار دستور داد که این جمجمه را بردارید و خود در ایوان کسرى تشریف آورد و در آن مکان نشست ، سپس دستور فرمود طشتى آوردند آب ریخت و در آن طشت و فرمود: جمجمه را بگذارید در طشت و گفت : قسم مى دهم تو را اى جمجمه که مرا و خودت را معرفى بنمایى . پس آن جمجمه به زبان فصیح گفت :
شما امیرالمؤ منین و سید الوصیین و من بنده خدا پسر کنیز خدا کسرى انوشیروان هستم . پس آن اشخاصى که با آن حضرت بودند از اهل ساباط به خانه هایشان رفتند و آنها را به چیزى که واقع شده بود و شنیده بودند از جمجمه خبر دادند پس اختلاف کردند در این که امیرالمؤ منین چه کسى است .
(مؤ لف گوید یعنى بعضى به خدایى على (ع ) قایل شدند و گفتند: با جمجمه حرف نمى زند مگر خالق او) بعضى از اهل ساباط به حضور على (ع ) آمدند، در فرداى آن روز عرض کردند: بعضى از مردمان به خدایى شما قایل شده اند و قلوب ما را نیز فاسد کرده اند به واسطه چیزى که خبر مى دهند از شما.
پس على (ع ) آنها را احضار کرد و فرمود، چه چیز باعث شد که شما این حرف را بگویید؟
گفتند: شنیدیم کلام جمجمه و سخن گفتن آن را با شما و این کار شخصى نیست غیر از خدا از این جهت گفتیم چیزى را که گفتیم .
آن حضرت فرمود: از این کلام به سوى پروردگارتان برگردید.
گفتند: ما از گفته خود برنمى گردیم ، هر چه مى خواهى کن . دستور داد که آتشى مهیا ساختند و آنها را سوزانیدند و دستور فرمود استخوان هایى که از آنها باقى مانده بود کوبیده بر باد دهند، پس چنین کردند.
سه روز از این قضیه گذشت بعضى از اهل ساباط به نزد آن حضرت آمدند و گفتند: الله الله دریاب دین محمد(ص ) را به درستى که آنها را که سوزاندى برگشتند به منزلهاى خود از اول سالمتر و نیکوتر. حضرت فرمود: آیا چنین نیست که شما آنها را سوزانیدید با آتش و استخوان هاى آنها را کوبیدید و بر باد دادید؟ عرض کردند: بلى چنین است . فرمود: خداوند آنها را زنده کرده است . در این هنگام اهل ساباط از مقام شامخ على (ع ) متحیر شدند.(55)

 

50 - تکلم على با مردگان یهود 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
از جابربن عبدالله رضى الله عنه نقل شده است که :
امیرالمؤ منین على (ع ) را در خارج کوفه دیدم پشت سر آن حضرت رفتم تا آن که آن حضرت به قبرستان یهود رسید. پس ایستاد و ندا کرد: اى گروه یهود! شنیدیم که به آن حضرت از داخل قبرها جواب دادند: لبیک لبیک ، آن گاه فرمود: چگونه دیدید عذاب خدا را؟ گفتند: به سبب نافرمانى ما نسبت به شما در عذاب خدا هستیم تا روز قیامت ، پس آن حضرت صیحه اى زد به صدایى مهیب که من از صدا بى حال شده به زمین افتادم ، پس از آن که به هوش آمدم با على (ع ) مراجعت کرده داخل کوفه شدیم على (ع ) داخل مسجد کوفه شد و من عقب سر آن حضرت بودیم و شنیدیم که مى فرمود: نه به خدا قسم نخواهم کرد نه به خدا نخواهد شد هرگز. عرض کردم : اى مولاى من با چه کسى حرف مى زنى در حالى که احدى را نمى بینم ؟
در این جا فرمود: اى جابر برهوت آشکار شد پس شیبوبه و حبتر را در حالتى که در عذاب بودند در داخل تابوت دیدم پس آن دو مرد مرا صدا زدند و گفتند: یا اباالحسن برگردان ما را به دنیا تا اقرار کنیم به فضل تو و اقرار کنیم به ولایت و امامت تو.
گفتیم : نه و الله نمى کنم و نه به خدا نمى شود این مطلب ابدا. سپس ‍ حضرت این آیه را خواند: ((و لورد و العادوا لمانهوا و انهم لکاذبون . یعنى : اگر برگردانیده شوند بر همان طریقه اى که بودند برمى گردند و ایشان دروغگویانند)).
اى جابر هیچ کس نیست که مخالفت وصى پیغمبر نماید مگر آن که به صورت انسان کورى به صورت افتاده است محشور مى شود.(56)

 

51 - گفتگوى على (ع ) با اصحاب کهف  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
شریک بن عبدالله مى گوید: پیامبر اکرم (ص ) على (ع ) و ابوبکر و عمر را به سوى اصحاب کهف فرستاد و فرمود: سلام مرا به آنها برسانید.
وقتى که از نزد پیامبر(ص ) بیرون رفتند، آن دو به على (ع ) گفتند: جاى آنها را مى شناسى ؟
حضرت فرمود: پیامبر ما را جایى نمى فرستد. مگر این که خدا ما را به آنجا هدایت کند!
هنگامى که بر در غار رسیدند، على (ع ) به ابوبکر گفت : ((تو سلام کن چون تو سالمندتر از ما هستى)). او سلام کرد ولى به او جواب ندادند.
امام به عمر گفت : ((اى ابا حفص (57) تو سلام کن ، چون سن تو نیز از سن من زیادتر است )).
عمر سلام کرد ولى به او نیز جواب ندادند.
اما وقتى که على (ع ) سلام داد، جواب او را دادند و حضرت سلام پیامبر را به آنها رساند و آنها نیز بر پیامبر سلام رساندند.
ابوبکر گفت : از اینها بپرس . ابوبکر پرسید، ولى با او سخن نگفتند عمر نیز پرسید باز هم حرف نزدند، به حضرت گفتند: اى اباالحسن ! تو سؤ ال کن .
جضرت فرمود: رفقاى من مى گویند: چرا جواب آنها را ندادید، ولى جواب مرا دادید؟
گفتند: ((ما فقط با پیامبر و وصى او سخن مى گوییم )).(58)

 

52 - ارواح مؤ منین در وادى السلام  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
امیرالمؤ منین (ع ) از کوفه خارج شد و همین طور مى رفت تا به غریین (59) رسید، و از آن جا نیز گذشت ، و ما به دنبال او رفتیم تا به او رسیدیم و دیدیم که به پشت به روى زمین دراز کشید و بدن مبارکش روى زمین بود و هیچ زیراندازى نداشت .
قنبر عرض کرد: اى امیرالمؤ منین (ع ) اجازه مى دهى من لباسم را براى شما در روى زمین پهن کنم ؟
فرمود: نه آیا این جا مگر غیر از خاک و تربت مؤ من ، یا مزاحمت با مؤ من در نشیمنگاه اوست ؟
اصبغ مى گوید: اى امیرالمؤ منین ! خاک مؤ من را مى دانیم و مى شناسیم که در این جا بوده و یا آن که بعدا خواهد بود، لیکن معناى مزاحمت با مؤ من را در نشیمنگاهش نفهمیدیم .
حضرت فرمود: اى فرزند نباته ! اگر پرده از برابر چشم هاى شما کنار برود مى بینید ارواح مؤ منین را در این ظهر (در ظهر کوفه که وادى السلام است ) که حلقه وار به گرد خود نشسته و با یکدیگر به سخن و گفت و شنید مشغولند، در این ظهر هر مؤ من ، و در وادى برهوت (60) روح هر کافرى است .(61)

 

53 - گفت وگو با وصى موسى (ع ) 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
از عبایه اسدى روایت کرده که گفت : بر امیرالمؤ منین (ع ) وارد شدم و مردى ژنده پوش نزد او بود، و على (ع ) به او رو کرده با او سخن مى گفت ، و چون آن مرد برخاست به على (ع ) گفتم : این کیست ؟ فرمود: این وصى موسى (ع ) است .(62)

 

54 - ملاقات راهب با امیرالمؤ منین (ع ) در راه صفین  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
ابان از سلیم نقل مى کند که گفت : با امیرالمؤ منین (ع ) از صفین مى آمدیم ، لشکر نزدیک صومعه یک راهب پیاده شدند. از صومعه پیرمرد سالخورده زیبا و خوش رو و خوش سیما و خوش چهره اى بیرون آمد در حالى که کتابى در دستش بود. نزد امیرالمؤ منین (ع ) که رسید(63) با عنوان خلافت بر آن حضرت سلام کرد. (گفت : السلام علیک یا خلیفه رسول الله (ص ) ).
حضرت فرمود: مرحبا اى برادرم شمعون فرزند حمون ، حالت چطور است ؟ خدا تو را رحمت کند.
او پاسخ داد: خوب است اى امیرالمؤ منین (ع ) و اى آقاى مسلمین و اى وصى رسول رب العالمین . من از نسل مردى از حواریین برادرت عیسى بن مریم هستم . من از نسل شمعون بن یوحنا وصى حضرت عیسى بن مریم هستم که از بهترین دوازده نفر حواریین آن حضرت و محبوب ترین آنان نزد او و مقدم آنها در پیشگاه او بود و عیسى بن مریم به او وصیت کرد و کتابها و علم و حکمتش را به او سپرد. و خاندانش همچنان بر دین او ثابت ماندند و به آیین او پایدار بودند و کافر نشدند و تبدیل و تغییرى ندادند.(64)

 

55 - مخاض کجاست ؟ 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
از عماربن یاسر روایت شده که گفت : هنگامى که على (ع ) به جانب صفین مى رفت در کنار فرات توقف کرد و به اصحابش فرمود: مخاض کجا است ؟
گفتند: نمى دانیم مخاض کجا است ، سپس به بعضى از اصحابش فرمود: برو به سوى این تپه و صدا بزن اى جلند، مخاض کجا است ؟
(عمار) گفت : آن مرد رفت تا به تپه رسید و گفت : اى جلند مخاض ‍ کجاست ؟
پس جمعیت زیادى (که همه جلند نام داشتند) از زیر زمین جواب دادند، و او مبهوت شده ، برگشت خدمت امام و گفت : اى مولاى من جمعیت زیادى جواب مرا دادند.
فرمود: اى قنبر برو ندا کن : اى جلند بن کرکر مخاض کجا است ؟ (عمار) گفت : پس یک نفر جواب داد و گفت : کیست که نام من و پدرم را مى داند در صورتى که من در این جا خاک شده ام ، و کاسه سرم به صورت استخوان پوسیده اى باقى مانده ، و مرا سه هزار سال است ، ما نمى دانیم مخاض ‍ کجاست ؟ به خدا قسم او به مخاض داناتر است به سوى او بروید و از او متابعت کنید و هر جا که او خوض کرد و فرو رفت شما هم با او فرو روید (یعنى در هر مرحله اى وارد شد شما هم وارد شوید) که بعد از پیغمبر (ص ) او اشرف خلق است ، پس نزد آن حضرت آمدند و مخاض را به آنها معرفى کرد.(65)

 

56 - تکلم با ارواح  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
حبه عرنى مى گوید: من با امیرالمؤ منین (ع ) به سوى ظهر کوفه خارج شدیم . حضرت در وادى السلام توقف کرد و مثل این که با اقوامى گفتگو داشت ، من به متابعت از قیام او ایستادم تا خسته شدم ، و سپس نشستم به قدرى که ملول شدم ، و پس از آن ایستادم به قدرى که همانند مرتبه اول خسته شدم ، و سپس بازنشستم به قدرى که ملول شدم .
و سپس ایستادم و رداى خود را جمع کردم ، و عرض کردم : اى امیر مؤ منان ! من از طول این قیام بر شما شفقت آرودم ، آخر یک ساعتى استراحت نمایید و سپس ردا را به روى زمین گستردم تا آن حضرت به روى آن بنشیند. حضرت فرمود: اى حبه این قیام و وقوف نبود مگر تکلم با مؤ منى و یا مؤ انست با او.
عرض کردم : اى امیر مؤ منان ! آیا مردگان هم تکلم و مؤ انست دارند؟
فرمود: بلى اگر پرده از جلوى دیدگان تو برداشته شود آنها را مى بینى که حلقه حلقه نشسته و گفتگو دارند.
عرض کردم : آیا آنها اجسامى هستند یا ارواحى ؟
حضرت فرمود: بلکه ارواح هستند و هیچ مؤ منى در زمینى از زمینهاى دنیا نمى میرد، مگر آن که به روح او گفته مى شود که به وادى السلام ملحق شود و وادى السلام بقعه اى از بهشت عدن است .(66)

 

احیاى اموات  
57 - زنده شدن ام فروه  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
از سلمان فارسى روایت شده ، که : زنى از انصار به نام ام فروة ، سخن درشتى به ابوبکر در مذمت او و مدح على (ع ) گفت : ابوبکر گفت : او را بکشید که مرتد شده او را کشتند، على (ع ) در مزرعه خود بود، وقتى خبر قتل ام فروه را شنید بر سر قبر او ایستاد و دست هاى خود را به آسمان دراز کرد و گفت : اى زنده کننده نفوس بعد از مرگ ، و اى درست کننده استخوان هاى پوسیده ! ام فروه را براى ما زنده کن ، و او را سبب عبرت گنهکاران قرار بده ، پس ‍ ام فروه در حالى که حله اى از دیباى سبز به خود پیچیده بود بیرون آمد، خبر به ابوبکر و عمر رسیده تعجب کردند، و امیرالمؤ منین (ع ) او را به شوهرش ‍ برگرداند، و دو پسر آورد، و شش ماه بعد از على (ع ) زنده بود.(67)

 

58 - رد کننده على مانند رد کننده خدا 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
از امام باقر (ع ) روایت شده : على (ع ) روزى از میان کوچه هاى کوفه عبور مى کرد تا این که به مردى رسید که مارماهى حمل مى کرد. حضرت فرمود: به این مرد نگاه کنید که یک اسراییلى را حمل مى کند. آن مرد انکار کرد و گفت : از کى تا به حال مارماهى اسراییلى شده ؟!
على (ع ) فرمود: آگاه باشید که چون روز پنجم شود، از بینى و چشم و گوش ‍ این مرد، دودى بلند مى شود و در همان جا از دنیا خواهد رفت . آن مرد در روز پنجم به آن بلا مبتلا شد و فوت کرد. او را نزد قبرش آوردند و دفن کردند. هنگامى که دفن شد، امیرالمؤ منین (ع ) با جماعتى به سوى آن قبر تشریف آوردند و حضرت خدا را خواند و سپس با پا به قبر او زد. بلافاصله آن مرد در مقابل آن جناب ایستاد در حالى که مى گفت : رد کننده على (ع )، مانند رد کننده خدا و رسول اوست .
حضرت به او فرمود: به قبرت برگرد و او به درون قبر رفت و دهانه قبر به رویش بسته شد.(68)

 

59 - زنده کردن پرندگان  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
سلمان به امر او، طاووس و باز و کلاغى را سر برید، و پرهایشان را کند، و قطعه قطعه کرد و گوشت هاى آن ها را مخلوط کرد، پس به دعاى آن جناب زنده شدند و پرواز کردند.(69)

 

60 - احیاى کشته  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
از میثم تمار روایت شده که روزى امیرالمؤ منین با جمعى از یاران خود و یاران خاص حضرت خاتم الانبیاء در مسجد کوفه تشریف داشتند که ناگهان مردى بلند قامت با قباى خزى در بر و عمامه زردى بر سر و دو شمشیر بر کمر وارد مسجد شد. مردم از او سؤ ال کردند که چه کسى هستى ؟ جواب داد که من از جانب شصت هزار مرد که آنها را عقیمه مى گویند و دنبال خودشان میتى دارند که مدتى است مرده است آمده ام و اکنون وارد مسجد مى شوند، پس اگر او را زنده کردى براى ما ثابت مى شود حجت خدا هستى وگرنه خلافتت حق نمى باشد.
حضرت على (ع ) یک جواب اجمالى دادند لکن آن مرد به آن جواب قانع نشد و طالب حیات آن مقتول شد حضرت على (ع ) حمد و ثناى خداوند را به جاى آورد و صلوات بر پیامبر فرستاد و فرمود: بدان که گاو بنى اسرائیل نزد خداوند بهتر از من نبود که یک جزء او را بر بدن مرده مالیدند و صلوات بر محمد و آل محمد فرستادند زنده شد، پس اى مرد بعضى از اجزاى مرا به بدن میت بزن تا زنده شود زیرا که یک جزء بدن من از تمام گاو بنى اسرائیل بهتر است در این حالت میت را به پاى مبارک آن حضرت مالیدند و یا این که پاى مبارک را به او زد و فرمود: اى مدرکة بن حنظله به اذن خداوند بلند شو همانا خداى متعال او را با دست على بن ابى طالب زنده گردانید، ناگهان آن جوان در حالى که صورتش از آفتاب و ماه روشن تر بود برخاست و عرض کرد: لبیک لبیک اى حجت خدا بر جن و انس و آن مرد براى همیشه در رکاب امیرالمؤ منین على (ع ) بود تا در غزوه صفین به درجه رفیع شهادت رسید.(70)

 

61 - على سام بن نوح را زنده مى کند 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
از یمن جماعتى نزد پیغمبر آمدند و گفتند: ما بقایاى ملک مقدم هستیم از آل نوح و از براى پیغمبر ما وصیى بود که اسم او سام بود خبر داده است در کتابش این که از براى هر پیغمبرى معجزه است و نیز از براى او وصیى هست که قائم مقام او مى شود.
وصى تو چه کسى است ؟ آن حضرت اشاره فرمود به طرف على (ع )، پس ‍ گفتند: یا محمد (ص ) اگر از وصى شما بخواهیم که سام بن نوح را زنده کند، مى تواند؟ فرمود: بلى به اذن خدا. سپس فرمود: یا على بلند شو با آنها برو مسجد نزدیک محراب و پاى خود را به زمین بزن . پس على (ع ) نزدیک محراب رفت و در دست آن جماعت نوشته هایى بود على (ع ) دو رکعت نماز خواند و پاى خود را به زمین زد در آن هنگام زمین شکافته شد و لحد و تابوتى ظاهر شد، سپس بلند شد و ایستاد از تابوت پیرمردى که صورت او مثل ماه شب چهارده مى درخشید و خاک از سر خود مى افشاند، صلوات فرستاد بر على (ع ) و گفت : شهادت مى دهم که معبودى جز ذات پروردگار نیست .
و این که محمد (ص ) سید پیغمبران است و به درستى که تو وصى محمد و سید اوصیا هستى .
منم سام بن نوح ، پس آن جماعت باز کردند صحیفه هاى خود را چنان که وصف شده بود دیدند، سپس آن قوم گفتند: مى خواهیم که سوره اى از صحف را بخوانى . پس شروع کرد به خواندن ، تا آن که سوره را تمام کرد، سپس سلام کرد بر على (ع ) و به همان حالت که بود خوابید و شکاف زمین به هم آمد و آن جماعت تماما گفتند: ان الذین عندالله الاسلام و مسلمان شدند.(71)

 

62- نشان دادن عالم قبر 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
رمیله مى گوید: عده اى از اصحاب على (ع ) پیش آن حضرت رفتند و گفتند: وصى موسى دلایل و نشانه ها و معجزه اى نشان مى داد و جانشین عیسى نیز همین طور. تو نیز اگر چیزى نشان ما بدهى تا قلب ما آرامش پیدا کند، خوب است .
حضرت فرمود: ((شما تحمل دیدن آن را ندارید)). ولى آنها اصرار ورزیدند.
حضرت آنها را به طرف خانه هاى مهاجرین برد و به آرامى دعا کرد. پرده طبیعت از برابر چشمان آنها کنار رفت ، در یک طرف ، باغهاى بهشت را دیدند و در طرف دیگر، آتش دوزخ را.
عده اى گفتند: (این ) سحر است ! سحر است ! عده اى نیز در تصدیق خود، پایدار ماندند و عده اى نیز این معجزات را انکار نکردند و گفتند: پیامبر اکرم فرموده است : ((قبر یا باغى است از باغهاى بهشت و یا دخمه اى است از دخمه هاى جهنم )).(72)

 

63- زنده کردن مردگان  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
امام صادق (ع ) فرمود: فلانى و فلانى و عبدالرحمان بن عوف آمدند تا پیامبر (ص ) را اذیت کنند.
اولى گفت : خدا ابراهیم (ع ) را خلیل و دوست خود قرار داد با تو چه کار کرد؟!
دومى گفت : خدا موسى را کلیم خود قرار داد با تو چه کار کرد؟!
عبدالرحمان بن عوف گفت : عیسى بن مریم ، مرده را به اذن خدا زنده مى کرد تو چه کار مى توانى انجام بدهى ؟!
حضرت به اولى گفت : ((خدا ابراهیم را خلیل خود قرار داد و مرا حبیب خود)).
به دومى گفت : ((خدا با موسى از پشت پرده سخن مى گفت و من عرش ‍ خدا را دیدم و با او سخن گفتم)).
به سومى گفت : ((عیسى بن مریم مرده را به اذن خدا زنده مى کرد و اگر بخواهید من مردگان شما را زنده مى کنم )).
گفتند: ((آرى ، مى خواهیم )). و به این خاطر هم در آنجا جمع شده بودند.
پیامبر (ص ) على (ع ) را طلب کرد، و به او فرمود: ((اینها را به قبرستان ببر)) سپس به آنها گفت :((دنبال على (ع ) بروید)). وقتى به وسط قبرستان رسیدند، حضرت سخنانى گفت که زمین لرزید و دگرگون شد. قلبهاى آنها را وحشت گرفت و ترسیدند و نتوانستند آن را تحمل کنند.
گفتند: یا على ! خدا از تقصیرات تو بگذرد از تقصیر ما بگذر.
حضرت فرمود: پس به سوى خدا برگشتید.
پیامبر اکرم (ص ) کسى را فرستاد و على (ع ) را برگرداند.(73)

 

64 - احضار ابلیس ابلیسیان و فرعون فراعنه
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
اصبغ بن نباته روایت کرده روزى من با مولایمان ، امیرالمؤ منین (ع ) بودم که چند نفر از اصحابش داخل شدند، از آن جمله ابوموسى اشعرى ، عبدالله بن مسعود، انس بن مالک ، ابوهریره ، مغیرة بن شعبه ، حذیفه بن یمان و غیر ایشان .
گفتند: اى امیرالمؤ منین (ع )، چیزى از معجزات را به ما بنمایان که خداوند تو را بدان مخصوص گردانیده است .
فرمود: شما را به این مسایل چه کار؟ و چرا سؤ ال مى کنید از چیزى که بدان راضى نمى شوید. خداوند تعالى مى فرماید: ((به عزت و جلال و عظمت مقامم ، کسى را از آفریده هایم عذاب نخواهم کرد، مگر با حجت و برهان و علم و بیان ، زیرا رحمت من بر غضبم سبقت گرفته است و رحمت را بر خودم لازم گردانیده ام ، پس من رحم کننده و مهربانم و دوست برترم . من منان بزرگم و عزیز کریمم . هنگامى که رسولى بفرستم ، به او برهانى عطا کنم و بر او کتابى نازل نمایم ، پس هر کس به من و رسولم ایمان آورد، آنان کامیاب و رستگارند و هر کس به من و رسولم کفر ورزد، آنان زیانکارانند که مستحق عذاب من هستند)).
گفتند: اى امیرالمؤ منین ، ما به خدا و رسولش ایمان آوردیم و به خداوند توکل کردیم . على (ع ) فرمود: پروردگارا شاهد باش بر آن چه که مى گویند و من دانا و خبیرم به آن چه که مى کنند. سپس فرمود: به نام خدا و برکاتش ‍ برخیزید. راوى گوید: همراه آن جناب برخاستیم تا این که ما را به جبانه (صحرا) آورد و در آن جا (سابقا) آبى نبود. نگاه کردیم ناگاه باغى سرسبز داراى آب دیدیم . آن گاه در میان باغ برکه هاى آب و در درون برکه ها ماهى هاى (زیادى ) دیدیم ، گفتیم : به خدا قسم این دلایل امامتند، پس یا امیرالمؤ منین ، معجزات دیگرى به ما بنما و الا ما قسمتى از آن چه که خواستیم دریافتیم . فرمود: خدا براى من کافى است و او کفایت کننده خوبى است . آن گاه با دست دیگر خود به طرف صحرا اشاره فرمود: ناگاه کاخ ‌هاى زیادى که با در و یاقوت و جواهر مزین شده بودند و درهایشان از زمرد سبز رنگ بود و در میان قصرها دختران سیاه چشم و پسران زیباروى و درختان و پرندگان و گیاهان فراوانى وجود داشت ، نمایان شد و ما در تحیر و تعجب فرو ماندیم . کنیزان و پسران زیبارویى که مانند درّ در صدف بودند مى گفتند: یا امیرالمؤ منین ، شوق ما به شما و شیعیان و دوستان شما فراوان گشت و حضرت با دست ایشان را اشاره به سکوت فرمود.
سپس پاى بر زمین زد، زمین گشوده شد و منبرى از یاقوت سرخ ظاهر گردید. آن گاه بر فراز آن رفته ، حمد و ثناى خدا نموده و بر پیامبرش درود فرستاده و سپس فرمود: چشم هایتان را بر هم نهید. ما چشم بر هم نهادیم و در آن زمان صداى بال هاى فرشتگان را همراه با گفتن تسبیح و تهلیل و تحمید و تعظیم و تقدیس مى شنیدیم . سپس در مقابل حضرتش ایستاده و گفتند: امر کن ما را به هر چه فرمان توست اى امیرالمؤ منین و اى خلیفه رب العالمین ، صلوات خدا بر تو باد. فرمود: اى فرشتگان پروردگارم ، هم اکنون ابلیس ابلیسان و فرعون فراعنه را برایم بیاورید. راوى گوید: به خدا قسم کمتر از یک چشم به هم زدن او را نزد آن جناب حاضر کردند، پس ‍ فرمود: چشم هایتان را بگشایید. چشم گشودیم در حالى که نمى توانستیم از شدت شعاع نور ملایکه نگاه کنیم . گفتیم : یا امیرالمؤ منین از خدا بترس در مورد چشمهاى ما (مبادا به آنها آسیبى برسد) زیرا ما از شدت نور، چیزى را نمى بینیم . صداى زنجیرها و به هم خوردن غل ها را شنیدیم . در این حال ، بادى سخت وزید و ملایکه گفتند: اى خلیفه خدا لعنت این ملعون را زیاد و عذابش را دو برابر فرما. گفتیم : یا امیرالمؤ منین ، از خدا در مورد چشم ها و گوش هاى ما بترس (که آسیبى به آنها نرسد). به خدا قسم نمى توانیم این سرّ و این قدر (بار) را تحمل کنیم .
راوى گفت : هنگامى که او را به سختى در مقابل آن حضرت کشیدند، برخاست . و گفت : واویلا از ظلم به آل محمد، واویلا از گستاخى من بر ایشان . سپس گفت : اى سرور من به من رحم فرما، من نمى توانم این عذاب را تحمل کنم . حضرت (ع ) فرمود: خداوند به تو رحم نکند و تو را نیامرزد اى پلید نجس خبیث ناپاک شیطان . آن گاه متوجه ما گردیده فرمود: شما این شخص را با نام و قیافه مى شناسید؟
گفتم : بله اى امیرالمؤ منین .
فرمود: از او بپرسید تا به شما خبر دهد کیست .
گفتند: تو کیستى ؟
گفت : ((من ابلیس ابلیسان و فرعون این امت هستم . من کسى هستم که با سرور و مولایم ، امیرالمؤ منین (ع ) و خلیفه پروردگار جهانیان جحد ورزیدم و نشانه ها و معجزات او را انکار کردم )). سپس امیرالمؤ منین (ع ) فرمود: چشم هایتان را به زیر اندازید و ما چشم به زیر انداختیم . آن گاه تکلم فرمود به کلامى آهسته تر و به ناگاه خود را در جاى قلبى که در آن بودیم یافتیم که نه قصرى و نه آبى و نه برکه اى و نه درختى در آن جا بود.
اصبغ بن نباته (رضى الله عنه ) گفت : به خدایى که مرا به دیدن این دلایل و معجزات گرامى داشت ، این قوم متفرق نشدند، مگر این که دچار شک و تردید شدند و بعضى از آنها گفتند: سحر و کهانت و دروغ بود. پس ‍ امیرالمؤ منین (ع ) فرمود: همانا بنى اسراییل دچار عقوبت و مسخ نشدند، مگر بعد از این که درخواست آیات و دلایل نمودند و آن گاه عقاب خدا بر آنان فرود آمد و الان لعنت خدا بر شما فرود آمد و عقاب او بر شما خواهد بود.
اصبغ بن نباته گوید: من یقین کردم که عقوبت بر آنان به خاطر تکذیب آنها نسبت به دلالت ها و معجزاتى (که مشاهده نمودند) نازل شد.(74)

 

65 - على (ع ) مرده را زنده مى کند. 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
امام صادق (ع ) فرمودند: قومى از بنى مخزوم بودند که با على (ع ) (از طرف مادرى ) نسبت قوم و خویشى داشتند. روزى جوانى از آنها خدمت امیرالمؤ منین (ع ) آمد و گفت : اى دایى ، یکى از نزدیکانم فوت کرده و من خیلى اندوهگین شده ام .
حضرت فرمود: آیا دوست دارى او را ببینى ؟
گفت : بلى .
حضرت فرمود: ما را بر سر قبر او ببر. سپس امام (ع ) خدا خواند (دعا کرد) و فرمود: اى فلانى ، به اذن خداى تعالى به پاخیز. در این هنگام میت بر بالاى قبر نشست ، در حالى که مى گفت : ((ونیه ، ونیه ، شالا)) یعنى لبیک ، لبیک ، اى آقاى ما.
امیرالمؤ منین (ع ) فرمود: این چه زبانى است ؟ آیا تو از دنیا نرفتى در حالى که یک فرد عرب (زبان ) بودى ؟
گفت : بلى ، ولى من در حالى که بر ولایت فلانى و فلانى بودم از دنیا رفتم و زبانم به زبان اهل آتش مبدل گشت .(75)

 

66 - جزاى دشمنان على (ع ) 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
روایت شده است از امام على (ع ) که آن جناب به دنبال گروهى از خوارج بود تا این که به محلى که امروز معروف به ساباط است رسید. از جمله کسانى که در آن گروه (خوارج ) بودند، یکى عبدالله بن وهب و دیگرى عمر بن جرموزه بود. پس هنگامى که به موضع معروف با ساباط توران رسیدند، مردى از شیعیان على (ع ) نزد آن حضرت آمد و گفت : یا امیرالمؤ منین ، من شیعه و محب تو هستم . برادرى داشتم که او را دوست مى داشتم ؛ اما عمر او را در لشکر سعد بن ابى وقاص به سوى جنگ با اهل مداین فرستاد که آن جا کشته شد و از زمان کشته شدنش تا به حال سال هاى زیادى گذشته است .
امیرالمؤ منین (ع ) فرمود: اکنون چه مى خواهى ؟
گفت : مى خواهم او را براى من زنده کنى . على (ع ) فرمود: زنده بودنش براى تو فایده اى ندارد.
گفت : یا امیرالمؤ منین ، ناچار باید این کار بشود. حضرت فرمود: اکنون که غیر از این را نمى پذیرى ، پس قبر و محل کشته شدنش را به من نشان بده ، آن مرد قبر برادرش را به آن جناب نشان داد، حضرت در حالى که سوار استر شهبا بود، با ته نیزه اش بر قبر زد. مردى گندمگون و بلند قد از قبر خارج شد که به زبان عجمى سخن مى گفت ، امیرالمؤ منین (ع ) به او فرمود: چرا به زبان غیر عربى سخن مى گویى در حالى که تو مردى از عرب بودى ؟ گفت : من دشمن تو بوده ام و دوستدار دشمنانت ؛ پس زبان من در آتش دگرگون شد.
آن گاه مرد شیعى گفت : یا امیرالمؤ منین ، او را به همان جا که از آن آمده است بازگردان ؛ زیرا ما به او احتیاج نداریم . امیرالمؤ منین فرمود: برگرد. وى به درون قبر بازگشت و مدفون گردید. خداوند ما را از چنین حالى محفوظ بدارد و سپاس خداوند را سزاست که ولایت امیرالمؤ منین (ع ) و اهل بیت آن حضرت (ع ) را به ما مرحمت فرمود.(76)

 

معجزات امام على (ع ) براى اهل کتاب  
67 - مسلمان شدن برخى نصارا 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
عده اى از نصارا حضور پیامبر اکرم (ص ) آمدند و گفتند: مى رویم و تمام خویشان و قوم خود را مى آوریم ، اگر صد شتر بچه دار براى ما بیاورى به تو ایمان مى آوریم ! پیامبر اکرم (ص ) نیز براى آنها صد شتر تعهد کرد، آنان به وطن خود برگشتند.
گفتند: ما در کتاب هاى خود خوانده ایم که هر پیامبرى جانشین و وصى دارد. جانشین پیامبر شما کیست ؟
مردم ابوبکر را به او نشان دادند! بر ابوبکر وارد شدند و گفتند: تعهد محمد(ص ) را ادا کن . ابوبکر گفت : چه تعهدى کرده است ؟
گفتند: صد شتر بچه دار که تمامش سیاه باشد.
ابوبکر گفت : ارثیه رسول خدا(ص ) به اندازه طلب شما نیست . آنان به زبان خود به یکدیگر گفتند: دین محمد(ص ) باطل است !
سلمان حاضر بود و زبان آنها را مى فهمید، به آنها گفت : بیایید تا وصى رسول خدا(ص ) را به شما نشان دهم . در این هنگام على (ع ) وارد مسجد شد. آنها با سلمان به طرف او رفتند و مقابل حضرت نشستند و گفتند: پیامبر شما صد شتر با این صفات براى ما تعهد کرده بود.
على (ع ) فرمود: ((در این صورت ایمان مى آورید)).
گفتند: بلى . حضرت فرداى آن روز آنها را به جبانه برد و منافقین خیال مى کردند که حضرت مفتضح خواهد شد. وقتى که به آن جا رسیدند حضرت دو رکعت نماز خواند و به آرامى دعا کرد و با چوب دستى رسول خدا(ص ) به سنگى زد و از آن صدایى مثل ناله شتر حامله شنیده شد. آن گاه سنگ شکافه شد و سر شتر در حالى که با افسار بود، از آن بیرون آمد. به امام حسن (ع ) فرمود:((افسارش را بگیر)) تا این که صد شتر سیاه موى بچه دار از آن بیرون آمد.
با مشاهده این صحنه تمام نصارا ایمان آوردند. سپس گفتند: ((ناقه صالح یکى بود و به خاطر آن تمام قومش هلاک شدند. یا امیرالمؤ منین دعا کن این ها به جاى خود برگردند، تا این که سبب هلاکت امت محمد(ص ) نشوند.
حضرت دعا نمود، سپس شترها از جایى که بیرون آمده بودند، وارد شدند و ناپدید گشتند.(77)

 

68 - همچو کوهى سخت  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
وقتى که امیر مؤ منان على (ع ) زمام امور خلافت را به دست گرفت ، روزى در ((نخیله )) (سرزمین نزدیک کوفه ) بود، پنجاه نفر از یهودیان به محضر آن حضرت رسیده و عرض کردند: ما در کتاب هاى خود دیده ایم که خبر داده اند از سنگ عظیم که نام هفت نفر از پیامبران در آن نوشته شده و آن سنگ در همین سرزمین است ولى هر چه کاوش کردیم آن را نیافتیم .
امام على (ع ) متوجه خدا شد و از درگاهش خواست که آن ریگ ها را از روى سنگ بردارد، ناگهان طوفانى گرفت و تمام آن ریگ ها را به اطراف پراکنده ساخت و در نتیجه ، سنگ نمایان شد و على (ع ) به یهودیان فرمود: آن نام ها در آن جانب سنگ که روى زمین قرار گرفته ، ثبت شده است .
آن ها با بیل و کلنگى که همراه داشتند، هر چه در توانشان بود کوشیدند، تا سنگ را به آن سو برگردانند، ولى از عهده این کار برنیامدند.
در این وقت امیر مؤ منان على (ع ) پیش آمد و با دست پرتوان خود، آن سنگ را به جانب دیگر انداخت ، در نتیجه آن سوى سنگ که نام هفت پیامبر، در آن نوشته شده بود، آشکار شد.
یهودیان دیدند در آن ، نام این پیامبران نوشته شده : نوح و ابراهیم و موسى و داود و سلیمان و عیسى و محمد(علیهم السلام جمیعا).
همان جا و همان دم نور حقانیت اسلام بر قلبشان تابید و شهادتین را به زبان جارى کرده و قبول اسلام نمودند.(78)



اخرین مطالب